به سایت فرهنگ ایثار خوش آمديد ورود | عضویت | كمك

جناب آقای مهدی تجر

  •   ۰۲:۲۷ ۰۲/۱۱/۱۳۸۶

    جناب آقای مهدی تجر

    به نام خدا

    مصاحبه با جناب آقاي مهدي تجر

    درحال خواندن دعاي كميل بوديم، رسيديم به عبارت «يارب ارحم ضعف بدني» كه به يكباره در آسايشگاه بازشد وگفتند: « 5 نفر بيرون» من كه مي دانستم آنها براي چه 5 نفر را مي خواهند، سريع به صف ايستادم.بچه ها كه در گوشه آسايشگاه جمع شده بودند به يكباره شيون و زاري كردند.دست و پايم را گرفتند و به ته آسايشگاه بردند و خودشان به صف ايستادند. دقايقي بعد، آن 5 نفر با تن و بدني خونين و مجروح، به درون آسايشگاه پرت شدند. نمي دانم آيا كارگرداني پيدا مي شودكه بتواند اين صحنه ايثار و ازخودگذشتگي را به تصوير بكشد؟

    مقدمه فوق، بخشي ازخاطرات آزاده و جانباز سرافراز، آقاي حاج مهدي تجر، ازجانبازان و آزادگان 8سال دفاع مقدس است كه بانقل آن، پاي صحبتهاي او مي نشينيم. اوكه به معناي واقعي يك ايثارگراست، سخنانش را بامفهوم ايثار و ايثارگرآغاز مي كند.

    من ابتدا ايثار را يك مفهوم عام تلقي مي كنم؛ به اين معني كه همه افراد درجامعه مي توانند ايثارگر باشند. پدر و مادر درمقابل فرزندان، همسر درمقابل همسر، معلم درقبال شاگردان،يك مدير ويك مسؤول درقبال كارشان و خلاصه هركس درمقابل آن چيزي كه نسبت به آن مسؤوليت دارد، مي تواند يك ايثارگر باشد. اين واژه به لحاظ لغوي به معناي ازخودگذشتگي افراد درقبال يكديگراست.

     براي مثال پدر و مادرها هميشه بدون هيچ چشمداشتي براي فرزندانشان تلاش مي كنند. اما وقتي از جانب آنان ناسپاسي و قدرناشناسي مي‌بينند، رويكردهاي متفاوتي نسبت به آنان خواهند داشت.اولين رويكرد اينست كه برخي از اين والدين فرزندان را آق و سپس از ارث محروم مي كنند واصطلاحاً دور او يك خط قرمز مي كشند.رويكرد دوم مربوط به والديني است كه كه باوجود ناسپاسي وقدرناشناسي فرزندانشان، آنها را آق نمي‌كنند و همچنان آنها را مورد محبت خويش قرار مي دهند و مي گويند: ما فرزندمان را دوست داريم. و اين نوعي ايثار است. معلمي كه با اندك حقوق دريافتي خود، ازهيچ كوششي براي دانش آموزان دريغ نمي كند، به نوعي يك ايثارگر است. اما ايثار به معناي خاص: دربرهه‌اي از تاريخ اين مملكت، يعني درزماني كه كشور نياز به دفاع درمقابل متجاوزان داشت، عده اي خالصانه، جان خود را درطبق اخلاص گذاشتند راهي جبهه شدند. اصلاً هم چنين تصوري درذهنشان نبود كه بخواهند بعدازاتمام جنگ، از مزاياي احتمالي آن بهره مند شوند. زيرا درآن موقعيت اصلاً چنين بحثي در بين نبود. عده اي شهيد، عده اي اسير، عده اي مفقودالاثر ويا بعبارتي صحيحتر، جاويدالاثر وعده اي هم مانند بنده، جانباز و مجروح شدند. اما هيچگاه درذهن هيچيك از رزمندگاني كه داوطلبانه راهي جنگ شدند، چيزي جز اخلاص و ايثار نبود.

    بنده جانبازي و زندگي دوباره خود را مرهون لطف خداوند مي دانم. صادقانه عرض كنم؛ در حالي كه پاهايم قطع شده بود اگر اسير نمي‌شدم راه زندگيم چيزي ديگري بود. شايد نگاه ديگري به دنيا داشتم. و اگر تحولي در درونم ايجادشده باشد، بي شك بخاطر دوران اسارتم بوده، نه چيز ديگر.

    آقاي تجر، درادامه مي گويد:

    - من درمورد زندگينامه خودم 20 كاست نوار صوتي پركرده ام كه بصورت يك كتاب در 400  صفحه طراحي شده وقرار است كه توسط انتشارات سوره مهر به چاپ برسد.

    صحبتهاي زير، كه بخشي از يادداشتهاي روزانه‌اي كه در سال 78-1377 زمان دياليز شدن كه در نهايت منجر به پيوند كليه ايشان گرديده است از نظرتان مي‌گذرد

    «درد و رنج اينجا، روح رو مثل خوره پوك وافسرده مي كنه امادرد و رنج آنجا(اسارت) روح رو صيقل مي ده؛ آرامش مي ده، ايمان رو به اعماق جان تزريق مي كنه. درد و رنج اينجا، غم و غصه و كناره گيري  و انزوا و عدم اعتماد داره، امادرد و رنج آنجا، شادي روح داره و اراده واعتقاد رو مستحكم مي كنه. درد و رنج اينجا جسم و روح رو آزار مي ده اما درد و رنج آنجا فقط جسم رو زخمي مي كنه. چراكه جسم باريك و نحيف، كنارروح عظيم و باوسعت، آسيب قابل اعتنايي نداره و روح بلند، آدم رو متكي به نفس بار مي آره و به خود وجودي خود بهتر مي‌انديشه كه تا چه اندازه بي‌همتاست.»

    اين دردها و رنج ها آتشي است براي گداخته شدن و آب ديده شدن وجود انسان. وآنجاست كه درنهايت به مدد وياري اينجا مي آيد وبه انسان، توان، استقامت، صبر و ايمان مضاعف مي دهد. فكر كردن به اسارت توجه بيشتر به مفهوم خود ميدهد، اتكاء به خود ميدهد، توانايي فكر و تحليل درست ميدهد، بي اعتنايي به رفتارهاي ناشايست مقابل ميدهد كه كاستي ها را رفع كنم دردو رنج و زخم و نقص را تحمل كنم و به جان بخرم و آنرا شيرين و گوا را بپندارم به خدا و به مهرباني هايش به رحمتش به مددش بهتر بيانديشم. زيرا كه خداوند مرا ازميان گلوله و خون، زندگي دوباره بخشيد، زندگي اي كه بايد همانجا خاتمه مي يافت و من به اين زنده ماندنم افتخار مي كنم. زيراكه خواست خداوند برزنده ماندنم بود و اين زندگي دوباره، هديه خداوندي است.

    روزگار اسارت، روزگار انديشيدن است. روزگار آنجا غم اينجا را مي خورد و سنگ صبور اينجاست. اينست رمز تحمل و ماندن. رمز فعاليت و حضور و ازپانيفتادن. تازيانه هاي آنجا داروي صبر بر مصائب اكنون است تا ضربات مهلك زمانه را چاره اي باشد.به همين خاطر است كه بايد خاطرات و حوادث آنجا را هميشه درذهن زنده نگه داشت. تا بتوانم اميدواري را همچنان در خودم تقويت كنم.

    اما گذشت زمان، مرا باز به مرز حوادث كشاند و با ازبين رفتن عضوي ديگر ازبدن يعني كليه اين عضو بسيار حياتي مرا، به بستر تلخ بيماري بازگرداند. مكاني كه دراسارت نيز تجربه اش كرده بودم. بايد اعتراف كنم كه درد و رنج، وجودم را فراگرفته بود، تنها و بيمار در ايران خودم، در تهران سرد و بي‌روح. عزت نفس و دروني بودن خودم باعث مي‌شود كه اطرافيانم را وارد رنج خودم نكنم بجز همسرم كه آب شدن مرا مي‌ديد. اما هيچگاه كسي جز همسرم را با خود شريك درد و رنج نمي كردم. درد و بيماري ازيك سو، بي توجهي مسؤولين ازسويي ديگر، روز به روز ضعيف و رنجورترم مي كرد.نمي دانستم بخاطر بيماريم ناراحت باشم يا بخاطر بي توجهي مسؤولين؟ كه مشكلات مالي خودشان را بر سر ما مي كوبيدند. عدم تعهد مالي مسولين، كادر بيمارستان را بيرحمانه به سراغم مي فرستاد. بدون هيچ توجهي كه اگر فقط يك وعده درمعالجه بيماران دياليزي وقفه بييفتد، خطر تا حد مرگ خواهدبود. بنيادي ها كه نمي فهميدند و بيمارستاني‌ها هم كه مي فهميدند، بسيار سرد و بي روح، ازكنارمان مي گذرند. اصلاَ رفتار و كردار آنها برايم قابل درك نبود كه چگونه در مقابل يك هموطني كه اين همه زخم برداشته چنين بيتفاوت باشند؟ راستي مقصر كيست؟ من كه در راه وطن به اسارت درآمدم و بخاطر شكنجه به اين روز افتاده‌ام! يا برخي از اين مسولين بي تفاوت؟  گذشته ام به فريادم رسيدتا بتوانم نابساماني رفتارهاي ناشايست و رفتارهاي غلط و غيرمسؤولانه امروز را تحمل كنم. و به كمك خدا به خود آمدم و نااميد نشدم. انديشيدم چرا كه خصوصيات بارز انساني، بي‌همتا بودن، متكي بودن به خود است كه خداوند در وجود انسان به وديعه گذاشته. گاهي اوقات احساس مي كنم بچه هاي جنگ و جبهه، بخصوص زخم خورده‌ها و اسارت كشيده‌هاتنها مانده‌اند. احساس تنهايي درجامعه، رنج و غصه فراواني بر دل مي نشاند. البته هيچگاه به اين حس نرسيده‌ام كه اشتباه كرده‌ام. چون درآن زمان جز اين درست نبوده ولي زمانه بسيار بي رحم وبي وفاست. حتي نگاه محبت گونه‌اش نيز ترحم‌آميز است و گاهي هم همراه با تمسخر. اما ملالي نيست و درعين رنجوري تن، بايد ايستاد و به زندگي اميدوارانه ادامه دادكه خداوندبهترين ناظر و مهربانترين يار و مطمئن ترين مدد رسان است.»

    سختي‌هاي روزگار را با حضور در عرصه تعليم و تربيت و كنار دانش آموزان مي گذرانم. اگر درخانه بنشينم و تدريس نكنم، بنياد حقوقم را مي دهد اما دوست دارم كه به عنوان يك معلم، فعاليت داشته باشم و هرآنچه مي دانم، دراختيار دانش آموزان بگذارم.

    بدنيست با نقل خاطره،به دوران جنگ برگرديم. دريكي از روزهاي جنگ ودريكي از عملياتهاي مهم در غرب كشور، منطقه سومار ارتفاعات كهنه ريگ،يك  آر پي جي به پايم اصابت كرد.من فرمانده گروه بودم وبايد بچه ها را هدايت مي كردم.لبه كانال ايستاده بودم.وقتي كه  مي خواستم رد شوم اوركتم به سيم خاردار گيركر د و قدري معطل شدم و افتادم داخل كانال. اگر اوركتم گير نمي كرد، آر پي جي به كمرم اصابت مي كرد و مرگم حتمي بود. وقتي داخل كانال افتادم، درست مثل پلاستيكي كه روي آتش سوخته باشد، جمع شده بودم و لحظه لحظه ذوب مي شدم دائماً بهوش مي آمدم و از هوش مي رفتم. گوش و ران و بازويم تركش خورده و بود و خون فراواني رفته بود. - «ما همه سربازبوديم»، عنوان كتابي است به كوشش آقاي داوود بختياري دانشور كه به نقل خاطرات بنده مي پردازد- وجالب اينكه من 8 نواركاست از خاطراتم را درهمان كانالي كه درآن گرفتار شده بودم، پر كردم. آن چيزي كه من را سرپا نگه داشته، اينست كه خداوند وديعه اي به من داده و من بايد قدر آنرا بدانم. موقعي كه من دركانال افتاده بودم، لحظات بسيار سختي بود. رگهايم قطع شده بود وخون زيادي هم رفته بود. معاون فرمانده (گروهان ستوان كدخدايي)، بالاي سرم رسيد و دكمه‌هاي پيراهنم رابازكرد و ازمن خواست كه مقاومت كنم. اما من مثل لحظاتي كه درفيلم‌ها شاهد آن هستيم، ازفرمانده خواستم كه با شليك تير، خلاصم كند. فرمانده بازگفت: تحمل كن و درحاليكه صحبت مي كرد، ازمن دور مي شد. اما به يكباره صدايش قطع شد و من فهميدم كه او شهيد شد. ازهوش رفتم. وقتي بهوش آمدم، صبح شده بودعده اي را بالاي سرم ديدم. ازنوع لباسهايشان حدس زدم عراقي باشند.اطرافم پربود ازبچه هايي كه شهيد شده بودند وميان آنها، فقط من بودم كه مجروح شده بودم. صدايي را از پايين شنيدم كه مي گفت: كمك..كمك...سرباز خودم بود؛ نورالله حريجاني اهل لاهيجان. ازمن كمك مي خواست. اما من توان حركت نداشتم. لحظه اي بعد صداي انفجارخمپاره آمد و بعد، ديگر ازاو هم صدايي نشنيدم. ماندم تنهاي تنها. پاهايمقطع شده بودند و استخوان‌هايم بيرون زده بودند. ديگر تابي برايم نمانده بود. بسيار احساس تشنگي مي كردم. درحاليكه همه بچه ها  به تأسي از اباعبدالله الحسين(ع) دوست داشتند تشنه لب شهيد شوند، اما من دوست نداشتم تشنه لب ازدنيا بروم. واقعاَ نمي دانم چرا؟ ازعراقي‌هايي كه با فاصلهاي داشتند از كنارمرد مي شدند، تقاضاي آب كردم. گفتند: انعام،پول،ساعت...گفتم ندارم. گفت: پس خداحافظ. تاتوانستم به صدام بد و بيراه گفتم كه با يك تير خلاصم كنند. اما آنها بي آنكه اعتنايي بكنند، رفتند و من باز تنها ماندم. آنجا بود كه ياد محرم افتادم. ياد آن لحظه اي كه آب را بر اهل بيت حسين(ع) بستند. يادتشنگي علي اكبر، ياد تشنگي علي اصغر و معناي واقعي تشنگي را فهميدم. درآن لحظات افسوس مي خوردم كه اي كاش من هم مانند سايرين، شهيد مي شدم.

    تشنگي بقدري فشارآورده بود كه زندگي را با تمام زيبائيهايش را فراموش كرده بودم. تصميم گرفتم ضامن نارنجك رابكشم و خود را خلاص كنم. اما صدايي آمد كه گفت: «بخاطر مادرت اين كار را نكن». اطرافم را نگاه كردم. كسي را نديدم. نارنجك ازدستم افتاد. چند دقيقه تحمل كردم و دوباره نارنجك رابدست گرفتم. خواستم ضامن رابكشم كه بازآن صدا گفت : «به جوانيت رحم كن» چنددقيقه تحمل كردم و باز نارنجك رابرداشتم. اما باز آن صدا گفت « به آينده ات فكر كن»نمي خواهم ادعايي كنم. اما فهم اين اتفاقات حقيقي براي همگان قابل درك نيست.من اين هشدارها را به معناي آخرت گرفتم وديگر به سمت نارنجك نرفتم. شايد باورتان نشود. مدتي بعد، خواب خواهرم را ديدم كه باليوان آبي كه پربود از يخ هاي ريز، بسراغم آمد. ازخواب پريدم، اما اصلاً تشنه نبودم. اين مسئله گذشت و غروب رسيد. باسردي هوا و بارندگي، احساس سرماي شديدي كردم. دكمه هاي اوركتم رابستم. پاهايم به شدت سردشده بودند؛ انگار دو قالب بزرگ يخ جاي پاهايم كار گذاشته باشند. روبه آسمان كردم و خدا را فرياد زدم و گفتم: اين چه مصلحتي است؟ روزباآن گرما وشب بااين سرما؟ اما لحظه اي بعد بااين جمله كه هرچه باشد، خواست خداوند است، خود را دوباره آرام كردم. آخرمن كه يك جوان 19 ساله بيشترنبودم وشايد ايمان و تاب آن‌همه سختي رانداشتم. اما هرطوري بود خودم راآرام كردم و به خواب رفتم و خواب مسجد محل را ديدم كه درآن هيئت عزاداري برپا مي‌كرديم و من هنگام شام بشقابهاي غذا رااز آشپزخانه به داخل مسجد مي‌آوردم  درآشپزخانه مسجد فعاليت مي كردم. خواب ديدم ديگ هاي مسي باشعله هاي گداخته درحال جوشيدنند. دستي من را بلندكرد ودرون يكي از ديگ ها فروبرد. همان لحظه ازخواب پريدم و متوجه شدم كه تمام بدنم خيس عرق شده و گرماي عجيبي در بدنم حس مي كنم. ديگر از آن سرماي دهشتناك خبري نبود؛ گرم گرم بودم. اين خواب هم درست مثل خواب اول بود. آن تشنگي و گرما و اين سردي و سرما. آن ليوان آب پرازيخ و اين ديگ آب گرم و خداوند هميشه بدنبال بهانه‌اي است كه به فرياد بنده‌اش برسد

    درازكشيدم. لحظاتي بعد صداي پايي شنيدم. مثل يك روبات آهني ازجابلندشدم و نشستم و بايك عراقي كه پشت سرم بود مواجه شدم. او كه انتظار زنده بودنم را نداشت تا با اندام خون آلودم مواجه شد، پابه فرارگذاشت و دقايقي بعد، عده اي ديگر به سراغم آمدند و بابستن رگبار، تهديدم كردند و سپس از من خواستند كه بطرفشان بروم. خنده اي كردم و گفتم: اگر توان راه رفتن داشتم كه تابحال فراركرده بودم يا به اسارت شما در آمده بودم. براي اينكه وضعيتم را بفهمند، پروانه آر پي جي كه به پاهايم گيركرده بود، جدا كردم، بالاآوردم. بطرفم حمله‌ ور شدند و هركدامشان با تهديد تفنگ و سرنيزه، مرا درجايم نشاندند و هرچه نارنجك در اطرافم و اسلحه‌ام كه زير پاهايم بود، برداشتند.  فشنگ500 وينچستر همراه داشتم. باخودگفته بودم درعمليات اين ها به دردم مي خورند نه نان و آب و خرما. خلاصه مرا خلع سلاح كردند. اما يك جمله گفتند كه روح اميد دروجودم دميده شد. آنهاگفتند: « ميخالف»،يعني اشكالي نداردوبعدگفتند: انشاءالله نجف، نجف، علي، علي، كربلا، كربلا، حسين، حسين، فهميدم كه اينها شيعه هستند. مرا روي برانكارد گذاشتند و بردند. بين راه ازروي برانكارد افتادم. خيلي عجيب است. وقتي عراقي ها با يك مجروح كه زخم چندان عميقي هم نخورده مواجه مي شدند، او راخلاص مي كردند. اما نمي دانم چرا تن سراسر مجروح مرا ازدرد خلاص نمي كردند؟ آنها مرا روي برانكاردي ديگر گذاشتند و به گروهي ديگر سپردند. بازبيهوش شدم و وقتي كه بهوش آمدم، تصويرخودراروي درب استيلي بيمارستان ديدم. تصويري كه اصلاً برايم قابل شناخت نبود. اما آن تصويرسراسر مجروح، متعلق به خودم بود. شكنجه هايم دراسارت آغاز شد. از زبان آنها كه به فارسي صحبت مي كردند، دريافتم كه منافق هستند. آنها از اينكه همراهم، قطب نما و كلت منور و فشنگ و اسامي افراد گروه بود،متعجب بودند و دائماً مرا سؤال پيچ مي‌كردندو از عملياتهاي بعدي بچه ها از من مي پرسيدند.اما پاسخ من و اظهار بي اطلاعي و توضيح اينكه چون ديپلمه بودم مرا فرمانده گروه كرده‌اند واسامي افراد گروهم است. درآنجا بطور اتفاقي با يكي از بچه ها بنام سيدخليل عمادي كه ازبچه هاي گروه بود مواجه شدم. اوهم مانند من اسيرشده بود.

    سوار بر جيپ عراقي، به راه افتاديم. گويي مرا به مسلخ مي بردند. دربين راه چنان با ضربات گاه وبيگاهشان آزار ديدم كه ديگر هيچ رمقي دربدنم حس نمي كردم. درست مثل يك توپ فوتبال، بين عراقي ها با ضربات مشت ولگد پاسكاري مي شدم. نمي دانم چرا درآن شرايط سخت جسمي و حتي روحي، نمي مردم تا راحت شوم؟بيهوش شدم و وقتي چشم بازكردم، دوباره خود را دربيمارستان ديدم.

    آنقدردر گيجي و بهت بودم كه بكلي فراموش كرده بودم كه يك اسيرم. مرا وارد آسايشگاهي كردند كه اغلب افراد، ازبيماران رواني و موجي بودند.مرا روي يكي تختها خواباندند. تعجب كردم كه چرا دست و پايم را به تخت نبستند! اما بعد متوجه شدم به علت شدت جراحتي كه درپاهايم هست، نيازي به بستن آنها نبود. زيرامطمئن بودندكه من توان فرار ندارم. پاهايم بكلي سياه شده بودو بوي تعفن گرفته بود. دكترها تصميم گرفتند آنها را قطع كنند.براي اين كار از من رضايت گرفتند و به اتاق عمل بردند. وقتي بهوش آمدم، پاهايم راديدم كه كوتاه شده بودند. درهمان حال به دليل گيجي، خواستم بروم بيرون قدم بزنم، اما هنوزپاهايم به زمين نرسيده بود كه فريادم بلند شد و سپس خون ازپاهايم جاري شد. پرستارها آمدند و دوباره آنها را باند پيچي كردند و باز به خواب رفتم. ملاقات و صحبت پرستارها با مجروحان ممنوع بود. اما موقع خداحافظي، برخي ازآنها بطور مخفيانه به ديدارم آمدند و ازمن خداحافظي كردند. بعدازآن مارا به بغداد و به يك بيمارستان نظامي ديگربردند. اين بيمارستان مخصوص افرادي بود كه به خود زني دچارشده بودند و يا از مافوق، نافرماني داشتند. مارا به يك اتاق 4×3 انداختند كه تا غروب پرشد از زنداني. سپس مرابه بيمارستاني ديگر بردند كه اين انتقال مصادف شد با «عمليات فاو» ،‌ اردوگاهي كه درآن زنداني بوديم، هفته اي دو بار بازديد داشت.مي آمدندو همه وسايل را بهم مي‌ريختند كه مبادا كسي چيزي به همراه داشته باشد. اما همه وسايل بچه ها، چيزي جز برگه‌هاي دعا نبود كه همين دعاها نيز ازچشم مأموران پنهان نگه داشته مي‌شد.در ايام ماه مبارك رمضان هم، چون مي دانستند كه بچه ها روزه اند، پيش از دادن سحري و افطاري، ازبچه ها مي خواستند كه عليه امام و انقلاب شعار بدهند. اما تقاضاي آنها ثمري نداشت و گاه مي شد كه بچه ها تا چند روز گرسنه مي ماندند. آبي هم كه به بچه ها مي دادند، آبي بود كه داخل يك تانكر مي‌ريختند و براثر تابش آفتاب، بسيار گرم و حتي داغ بود. بعضي از  بچه ها بخاطر مصرف اين آب، دچاربيماري مي شدند و برخي در اثر بيماري شهيد مي‌شدند. آسايشگاه ما جاي نرمالي نبود و گاهي عده‌اي پيدا مي شدند كه باعراقي‌ها همكاري مي‌كردند. درفرصتي كه پيش مي‌آمد، كتابي باعنوان «حسين،وارث آدم» نوشته دكترشريعتي را زماني كه دانش آموز بودم، مطالعه كرده بودم و از مطالب آن، براي تقويت روحيه مقاومت دربچه ها استفاده مي كردم و گاهي هم با خواندن ترجمه قرآن و نواختن سرود جمهوري اسلامي ايران با دست كه جلوي دهانم مي گرقتم و مقاله خواني و...روحيه معنوي بچه ها راتقويت  مي كردم. متاسفانه برخي از اسرا كه با عراقي‌ها همكاري مي‌كردند، اين فعاليتها را به عراقي‌ها گزارش دادند. عراقي هاهم عده اي ازبچه هاي خاص را مجازات مي كردند و جيره اندك غذايي را نيز قطع مي كردند.9نفرازبچه هاي آسايشگاه ما را جدا كردند و براي شكنجه بردند. چون اسم مادرميان اسراي صليب سرخ نبود، ازشكنجه دادن واهمه اي نداشتند. اما من خطاب به آن دسته از افرادي كه با عراقي‌ها همكاري مي كردند گفتم اگر 150 ضربه كابل به من بزنند. گفتم درمقابل دردهايي كه پيش ازاين كشيده ام چيزي نيست. جمعاَ 80 الي 90 نفر را در خصوص قطع شعار از بقيه اسرا را آزاد كردند وقتي ما را زنداني كردند من يك لحظهاحساس نااميدي و ترس شديد كردم و به كلي روحيه خودم را از دست دادم. جداي از ساير اسرا برايم بسيار ناگوار و تلخ بود تمام وجودم را عرق سردي فرا گرفت. احساس سر گيجه و ناتواني مي كردم تا به حال به اين اندازه احساس ترس و نااميدي نكرده بودم در همين افكار و احساسها غرق بودم كه  خوابم برد و بازهم خواب ديدم. ازهمان خواب‌هايي كه پيش ازاين نيز ديده بودم. خواب ديدم خانم سياهپوشي قرآن بدست، جلوي آسايشگاه ايستاده و بچه ها يك به يك از زير قرآن رد مي شوند. آخرين نفرمن بودم كه به حالت نشسته آمدم. آن خانم خم شد و دستي به سرم كشيد و از زير قرآن ردم كرد. پرسيدم اين خانم كيست؟ گفتند: خانم زينب كبري(س). ازخواب بلند شدم، درحاليكه كه ديگر هيچ اثري از زردي و ترس درچهره‌ام نبود و در نهايت اطمينان و آرامش بودم.

    دريكي ازشبها كه درحال خواندن دعاي كميل بوديم، رسيديم به عبارت «يارب ارحم ضعف بدني» كه به يكباره در آسايشگاه بازشد و گفتند: « 5 نفر بيرون» من كه مي دانستيم آنها براي چه 5 نفر را مي خواهند، به دليل همان آرامش و اطمينان سريع به صف ايستادم. بچه ها كه در گوشه اي جمع شده بودند به يكباره بخاطر حركت من، شيون و زاري كردند. دست و پايم را گرفتند و به ته آسايشگاه بردند و خودشان به صف ايستادند. نمي دانم آيا كارگرداني پيدا مي شود كه بتواند اين صحنه ايثار و ازخودگذشتگي را به تصوير بكشد؟ خلاصه دقايقي بعد، آن 5نفربا تن و بدني خونين و مجروح، به درون آسايشگاه پرت مي شدند. آنها براي شكنجه بچه ها از شوك هاي الكتريكي و فلك با كابل هاي ضخيم استفاده مي كردند. اما بچه ها با افتخار مي گفتند: «اينجا اسارت است و اگر بازگشتي باشد، اين شكنجه ها مايه افتخار هرآزاده اي خواهدبود» عراقي ها ازاينكه شكنجه‌هايشان تأثيري در روحيه بچه‌ها ندارد، به شدت عصباني مي‌شدند و گاهي مراتهديد مي كردندكه زنده به ايران بازنخواهم گشت. اما به خواست خداوند و صبر و بردباري و مقاومت بچه ها، آنها هيچگاه به اهدافشان نرسيدند واسراي ما با تحمل سختترين شكنجه ها،سرافرازانه به ميهمن بازگشتند. مقام معظم رهبري دروصف شهدا و جانبازان و اسرا فرموده كه آنان درقله ايستاده اند و درقله ماندن خيلي مسئله است.و من آموختم كه بايد صبورباشم و درمقابل خواسته خداوند راضي وتسليم باشم.

     

     

     

    جام مي و خون دل هر يك به كسي دادند

                                              در دايره قسمت اوضاع چنين باشد

    در كار گل ب و گل حكم ازلي اين بود

                                           اين شاهد بازاري و آن پرده نشين باشد

     


    التماس دعا
ديدن كامل مطلب
Copyright 2008 © Farhangeisar.ir, All rights reserved.