بسم رب الشهدا و الصدقين
مصاحبه با ،
جناب آقای محمّدعلی فلكی
در ابتدا خودتان را بطور كامل معرفي بفرماييد.
من محمدعلي فلكي هستم. تحصيلات نظامي در سطح كارشناسي دارم و در زمان جنگ فرمانده گردان بودم و الان عضو سپاه هستم. مدتي است در سازمان حج و زيارت به عنوان مسئول حراست خدمت ميكنم. عضو گردان يكم پادگان وليعصر هستم.
قبل از جنگ مأموريتهايي در سيستان و بلوچستان و كردستان داشتم، همزمان با جنگ، فرماندهي نيروهايي بودم كه مسئوليت حفاظت از بيت امام راحل در جماران را به عهده داشتم. ماه دوم شروع جنگ، به مدت 2 ماه به سرپل ذهاب اعزام شدم. بعد از آن كه تيپ سيدالشهدا تشكيل شد عضو اصلي اين تيب شدم. همزمان با تشكيل اين تيپ يك مأموريت به سيستان و بلوچستان داشتم و حدود بيش از 6 ماه مسئول عمليات سپاه زابل بودم. سال 60 بعد از عمليات مسلمبن عقيل به تهران آمدم و بعد از رفتن به جبهه وارد تيپ سيدالشهداء شدم و تا زماني كه جنگ تمام شد، در آنجا ماندم.
تقريباً چند ماه به پايان جنگ بود كه وارد دانشكدهي جنگ شدم و همزمان با شروع بحران جنگ به جبهه رفتم و بعد از آرام شدن اوضاع و احوال جبهه، برگشتم و درسم را ادامه دادم. من براي آموزش يك بار به كره شمالي به مدت 20 روز و 1 بار هم براي آموزش عمليات موشكي به مدت 6 ماه به چين رفتم. بعد از اتمام دورهي آموزشي به تهران آمدم و احساس ميكردم كه در نيروي زميني چندان مؤفقيتآميز عمل نكنم و با درخواستي كه از نيروي هوايي شده بود وارد آنجا شدم.
سال 69 تا سال 74 (حدود چهار سال و نيم) در نيروي هوايي سپاه در قسمت موشكي خدمت كردم و دوباره به لشكر سيدالشهدا برگشتم تا يك سال قبل هم در آنجا بودم.
*شما ايثار و فداكاري را چگونه تعريف مي كنيد؟
يك تعريف واقعي در فرهنگ ديني ما و در آيات و روايات و احاديث وجود دارد ولي من سعي دارم آنچه كه ميدانم را با زبان خود بگويم و زياد به اين تعاريف اكتفا نكنم. ما زماني كه توي مقطع جنگ و جبهه بوديم ايثار را اينگونه ميديديم كه، كسي كه پشت جبهه، بدون داشتن ترس و واهمه از مرگ براي كمك به جبهه فعاليت ميكرد و يا خانمي كه اصلاً بر آن جنگ واجب نبود از كار و زندگي مي زد و توي مساجد و مراكز ستادي براي رزمندهها فعاليت ميكرد، آنها را ايثار و ايثارگري ميدانيم. ايثارگري از آن خانم پرستاري كه با حوصله به درمان مجروحين ميپرداخت تا آن رانندهي تاكسي كه توي ميدان راهآهن تهران يا شهرهاي ديگر، وقتي قطار، رزمندهها رو پياده ميكرد، او بدون اين كه مبلغ اضافي دريافت كند آن رزمندهها را سوار ميكرد و در درون دلش احساس رضايت ميكرد كه حالا اين رزمندهها را به خانههايشان رساندهام؛ ما به اينها ايثارگري ميگوييم. مرحله به مرحله، قدم به قدم تا به آن نقطهي صفر جنگ و درگيري كه نيروها داشتند و آن فردي كه از ميدان مين عبور ميكرد يا شناسايي ميكرند را ايثارگر ميگوييم.
من در اين مقولهي جنگ ميخواهم بگويم هر آن كسي كه اين درك را داشت كه به ما تعرض شده است و براي مقابله با اين تعرض بايد تلاش كند و اين تلاش رو عملي بكند، به اين ميگوييم ايثارگري، اما مراتب آن متفاوت است. بين اين ايثارگري كه از زن و بچه و همهي امكانات ميگذشت و به جبهه كه در آن هم مراحلي بود مي رفت، در خط مقدم شهدا را ميديد ولي باز ميايستاد و دفاع ميكرد و بعضيها هم كه اينجا نميتوانستند كاري انجام بدهند و در بستر بيماري بودند با گفتن يك ذكر و صلواتي براي رزمندهها ايثارگري ميكرد.
*جايگاه ارزش ايثار را در جامعه كنوني ايران و در نزد مردم چگونه ارزيابي ميكنيد؟
زندگي همواره مثل يك پازل ميماند كه هر كدام از قطعههاي اين پازل تكميلكنندهي آن تصوير اصلي زندگي هستند، ولي بعضي از اين قطعهها يك ويژگي و اهميت خاص را دارند، ايثار در زندگي هميشه وجود دارد كه يك قطعه از آن پازل زندگي است. بعضي وقتها ميبينيد كه قطعههاي از اين پازل با همديگر از نظر اندازه و جنس فرق دارند اما يك تصوير را نشان ميدهد تفاوتش (ايثار) با پازلي كه امروز ميبينيم اين است كه از جنس ديگر و ابعاد ديگري ساخته شده و اهميت خاص خودش را دارد.
فرهنگ ايثار، شجاعت، فداكاري در همهي جوامع وجود دارد اما اين ما هستيم كه بايد بدانيم، كدام خصلت را انتخاب كنيم. اگر براي پازل انسان، قسمت صورت را نداشته باشيم همه متوجه يك نقص در آن ميشوند. نقش ايثار و فداكاري توي زندگي به همين صورت است.
* نوع نگاه و طرز تلقي مردم به اين مفهوم چگونه است؟
يك روزي در جنگ دقيقاً يك فردي آمد و ماشهي شليك را بر عليه امام كشيد به نام صدام، يك گلولهاي را شليك كرد و يك جنگي را به صورت رسمي بر عليه ما شروع كرد كه تمام رسانهها و مطبوعات آن را و هدفشان را اعلام كردند و عدهاي ديگر اين طرف خاكريز آمدند و رو در رو قرار گرفتند آنها ميدانستند اگر از اين قسمت جلوتر بروند مورد هدف تير دشمن قرار ميگيرند، تير دشمن را ميشناختند، آن حد و مرز را هم ميدانستند. يعني ميدانستند اينجا خاكريز است و اگر از آن خاكريز آنطرفتر بروند مورد اصابت گلوله قرار ميگيرند، ميدانستند كه دشمن هواپيما، توپ و تانك دارد. شب دوربين مادون قرمز دارد، در روز رادار دارد؛ همهي اينها را ميدانستند و اين طرف آنها براي خودشان امكاناتي داشتند؛ يك لباس رزم پوشيده بودند يك قمقمه داشتند يك كلاهخود داشتند كه اگر تركش به سرشان ميخورد صدمهاي به آنها وارد نشود، يك اسلحهاي دستشان بود، يك سنگري بود كه در آن سنگر قرار ميگرفتند، يك فرماندهاي داشتند؛ يعني دقيقاً وضعيت جنگ را ميتوانستند نظاره كنند. من معتقد هستم كه امروز همان جنگ هست فقط شكل و شمايل آن فرق كرده يعني اين كه آن فردي كه آن روز به عنوان صدام آمد و آن طناب توپ 130 را كشيد و آغاز جنگ كرد اين را اگر بخواهيم به يك عبارتي ديگر بگوييم شيطان در زمان خلقت انسان اين كار را كرد اسلام با كفر و امروزه اين طناب همواره توسط استكبار جهاني بر عليه ما كشيده ميشود.
اما مرز جنگي ما مثل خاكريز نيست كه ما بتوانيم لمش كنيم يا بتوانيم اين خاكريز را ببينيم، خاكريز، عقيدهي ماست كه ما بايد همان طوري كه يك فرد وارد منطقهي نظامي ميشد، اطلاعات كامل به او داده ميشد؛ امروز كه ما وارد يك عرصه فرهنگي ميشويم كه بگويم عقيدهي ما كدام است و مرز عقيدتي دشمن كدام است. ابزارهاي دشمن را بايد بشناسيم يعني بايد بدانيم كه آن روز دشمن با ما ميجنگيد و مين و توپ و تفنگ داشت و از اثر تخريبي اين سلاحها باخبر بوديم اما امروزه به خيلي از اين اثرها واقف نيستيم و نميدانيم كه رشوهخواري، تجملگرايي، فساد اخلاقي و دروغگويي را كه به ما تحميل شده چه اثرات مخربي دارد و بايد كسي ما را با اين سلاحهاي دشمن آشنا سازد.
*اهميت رسانههايي مثل تلويزيون، راديو، مطبوعات و اينترنت در مفهومسازي ايثار چيست؟
قرار نيست كه يك چيز خوب را از راههاي بد آموزش بدهيم. اگر ما ميخواهيم به آنها ياد بدهيم كه چگونه بايد وارد دانشگاه بشوند و بعد در دانشگاه چه موضوعاتي مفيد هست يا نه؟ چرا بايد از راه مسخره، مضحكه و خنده و تحريف وارد بشويم مگر واقعاً از راههاي بهتر و مناسب نميتوانيم وارد بشويم. من در رابطه با نقش رسانه ميخواهم حرف دلم را بزنم، من اثر اخراجيها را خيلي مخربتر از آن چيزي كه شما فكرش را ميكنيد ميبينم. ما افرادي كه با فيلمهاي جنگي ارتباط خوبي نداشتند را ميخواستيم با اين فيلمها مرتبط سازيم اما چه ارتباطي با آنها برقرار كرديم؟ به چه قيمتي؟ يعني به قيمت مسخره گرفتن افرادي كه شيميايي شدن و يا به قيمت مسخره كردن فرد روحاني و فرمانده گردان. من هم ميتوانم در آن ايراد بگيرم نه كليت جنگ را، در جنگ ميتوانم بگويم كه ما اگر اين كار را نميكرديم و اين كار را ميكرديم برنده ميشديم، نه با ديد امروز بلكه با ديد همان روز و با ابزار آن روز و فكر آن روز نگاه كنيم. مثلاً بگوييم چرا ما در عمليات والفجر مقدماتي و يا رمضان شكست خورديم ، مشكلي را حل نميكند ما بايد ببينم با ابزار آن روز چه كار ميتوانستيم انجام بدهيم. نه اينكه حرفهاي آن روز را با نگاه امروز بزنيم و حرفهاي آن روز را با ابزار و تكنولوژي امروز بگويم.
*زنان در جامعه امروز، چه نقشي در ترويج آموزههاي فرهنگ ايثار ميتوانند ايفا كنند؟
اين سوال شما را كساني كه جواب ميدهند اول بايد بدانيم كه ديدگاهشان به زن چيست؟ من دختر دارم، همسر دارم، مادر دارم و عروس هم دارم. وقتي كه دخترم جلوي من راه ميرود؛ لذت ميبرم. وقتي به مادرم نگاه ميكنم؛ احساس غرور ميكنم. من وقتي به همسرم نگاه ميكنم؛ تمام ايثار و فداكاري كه در قالب سخن ميگنجد، من در وجود ايشان ميبينم. من با يك چنين ديدگاهي كه ميگفتند: مرد از دامن زن به معراج ميرود. زندگي ميكنم .اكثر قريب به اتفاق كساني كه توي جبهه فعاليتهايشان مؤثر بود و نگاهشان عميق بود اينها كساني بودند كه مادرشان نگاه مذهبي و فرهنگي داشت يعني بدون نقش زن ما نميتوانيم فرهنگ ديني خوبي را در جامعه القاء كنيم در عين حال كه زن ميتواند نقش مخرب قوي هم داشته باشد ولي نقش زنهاي پاكدامن دانا و پرهيزگار، اثرش اين هست كه مردان، آن آموزههايي را كه از مادر و همسرانشان گرفتهاند را عملي كنند.
در تاريخ 30/6/59 ،همزمان با شروع جنگ ازدواج كردم. قبل از آن اتفاقاتي براي من افتاد، (در مأموريت كردستان نزديك 53 الي 54 روز در بانه محاصره بوديم و يك مجموعه 90 نفري كه رفتيم 27 نفر برگشتند.) هيچ دسترسي به خانوادهام نداشتم و ارتباط من با آنها ضعيف بود، همسرم شرايط جنگ و جبهه را ميديد. ( در سال 66 خيلي از افراد جرأت نميكردند به كردستان بيايند من و همسر و 2 تا از بچههايم در سقز زندگي ميكرديم. زماني كه در بانه و سردشت بمباران بود من و ايشان به آنجا رفتيم، زماني كه دزفول موشك باران بود ايشان تو دزفول بودند.) نميدانم چه جوري زني كه اينها را ميديد و تصميم گرفت؛ را در ادبياتمان تعريف كنم و نميتوانم احساس خودم را نسبت به اين زن با اين كلمات و ادبيات بيان كنم.
*نقش خانواده خودتان (والدين)در مورد فرستادن شما به جبهه چه بود؟
مادرم، مادر شهيد است، شهيدي كه هنوز جنازهي فرزندش را نديده؛ برادرم در وصيت خود گفته بود كه اگر من شهيد شدم اول برويد به مادرم بگوييد و مادرم را خيلي كاملتر ديده بودند.
*دوست داريد فرزندانتان ادامه دهندگان راه شما باشند؟ ارتباط فرزندانتان با شما چگونه است؟ آيا سعي كرديد الگوي فرزندانتان باشيد؟
من اين راه را خيلي ناقص رفتم من تو يك راه خيلي خوبي قرار گرفتم ولي خودم كامل نرفتم اما دوست دارم بچههايم با سرعت كامل و با دقت بيشتر و ظرافت بيشتر در اين راه قدم بردارند. همان طوري كه من احساس ميكنم هيچ وقت جنگ تمام نميشود و فقط شكل جنگ تغيير كرده است، امروز هم بچههاي خودم را در سنگر جبهه و جنگ ميبينم، من از گذشتهي خودم به خاطر اين كه بيشتر كار نكردم پشيمانم و نه به خاطر اين كه در اين مسير بودم . بچههايم هم همواره به مسيري كه من رفتم، افتخار ميكنند و اين مسير را باور دارند و خوشحال هستند چون احساس ميكنند و ميدانند كه بالاخره در هر عنصري و در هر نسلي، زندگي و اجتماع به يك گروهي خارقالعاده نياز دارند. من فرزندانم را به گونهاي تربيت كردهام كه در هر زماني كه نياز باشد آنها در اين مسير قرار گيرند.
*اگر بخواهيد صفتي به ايثارگر بدهيد چه صفتي مي دهيد؟
ايثارگر را راهنما ميدانم كه نشان دهندهي صلابت و عظمت و هم نشان دهندهي پاكي است. در عين حال كه ميدانم ايثارگر خيلي درمانده است و به او پرادخته نشده است.
* انگيزه شما از رفتن به جبهه چه بود؟
من قبل از انقلاب، زنداني سياسي بودم در تهران در درگيريهاي سياسي بودم، در تصرف پادگان و مبارزه با ساواك و جابهجايي سلاح و اعلاميه نه در حد سازماندهي شده فعاليت ميكردم. من اواخر سال 56 تقليدم را به امام انتقال دادم و امام را شناختم و متوجه شدم كه امام راحل از نظر علمي نسبت به ديگران برتري دارند. من به امام نگاه كردم كه ايشان در چه مسيري حركت ميكنند و من به دنبال آن مسير رفتم.
*كمي در مورد خاطراتتان در دوران دفاع مقدس بگوييد؟
خاطره زياد است خاطرهي شيرين هست، خاطرهي تلخ هست. من يك خاطرهي تلخ براي شما ميگويم. جنگ در يك مقطعي يك مكاني در سرزمين ما اتفاق افتاد كه ما در طول اين 8 سال فقط در منطقهي جنگي نبوديم، قبل از اين كه عملياتها انجام شود ما در عقبهها و يا در بيابانها يا پادگانهاي خودمان مستقر ميشديم و در آنجا به كارهاي آموزشي، حل و فصل كردن امور جنگي و تعمير سلاحهايمان ميپرداختيم. در اين چادر 7 يا 8 نفر با هم زندگي ميكردند و موقعي كه ميخواستند به عمليات بروند فقط ابزار نظاميشان را با خود برميداشتند و وسائل شخصي را در ساكي ميگذاشتند و تحويل تعاوني ميدادند. هر گرداني يك تعاوني داشت يك برگه شناسايي به خود فرد ميدادند و يك برگه هم به ساك ميچسباندند. با كولهپشتي وسائل نظامي وارد منطقه عملياتي ميشدند وقتي كه برميگشتند و موقع دريافت ساكهايشان، تعدادي ساك باقي ميماند اين ساكها مال كساني بود كه يا در عمليات شهيد شده بودند يا مجروح. اين صحنه، صحنهي تلخي بود من بايد به عنوان فرمانده گردان ساكها را بررسي ميكردم. مبادا يك نارنجك و يا ابزار جنگي تو ساك گذاشته باشند، در برچسبي كه روي ساك ميچسباندند، اسمشان، مشخصاتشان، شهرشان و تلفنشان بود معمولاً يك بازبيني با حضور ما انجام ميشد كه يكسري اطلاعات، نقشه و يا مطالب محرمانهاي در آن نباشد. اين صحنه، صحنهي دردآوري براي من بود.
حالا يك خاطرهي خوب براي شما بگويم كه كمتر به آن پرداخته شده است. ما اگر برويم يك آپارتمان بخريم، محله و همسايههاي آن برايمان مهم است و اما جالب اين است كه زمان جنگ اين طور نبود وقتي كه نيروها تفكيك ميشدند مهم نبود كه يك فرد روستايي باشد يا مهندس، كشاورز باشد يا دكتر. تا آن جايي كه امكان داشت سعي ميكرديم با توجه به سن و سال و جثه و سابقه و تجربه تقسيمبندي كنيم .مثلاً صبحگاه براي نماز وقتي يك پسر بچه 16 ساله از چادر بيرون ميآمد يك مرد 70 ساله هم از همان چادر خارج ميشد مرد 70 ساله مغازهي فرش فروشي در كرج داشت و آن پسر 16 ساله چوپان بود. و اينها با هم در يك چادر با هم زندگي ميكردند و يا يك نفر دكتراي مديريت داشت. اين فرد با يك خلبان نيروي هوايي كه دورهي f16 را در آمريكا گذرانده بود با يك آهنگر از ورامين در يك چادر زندگي ميكردند. اين فرد آهنگر به خودش نميباليد كه من در كنار يك خلبان f16هستم و يا اين خلبان احساس حقارت نمي كرد. چون همه در كنار هم به دنبال يك هدف بودند. اين مسائل حاشيهاي برايشان مهم نبود به قدري اين هدف برايشان بزرگ و مهم بود بقيهي اين مطالب در حاشيه قرار ميگرفت.