به سایت فرهنگ ایثار خوش آمديد ورود | عضویت | كمك

تاثير ادبيات در برانگيختن روحيه ايثارگري با نگاهي به تاريخ آلمان و اشاره‌اي تطبيقي به ادبيات پايداري در ايران

  •   ۰۴:۳۹ ۱۵/۱۱/۱۳۸۶

    تاثير ادبيات در برانگيختن روحيه ايثارگري با نگاهي به تاريخ آلمان و اشاره‌اي تطبيقي به ادبيات پايداري در ايران

    عنوان : تاثير ادبيات در برانگيختن روحيه ايثارگري با نگاهي به تاريخ آلمان و اشاره‌اي تطبيقي به ادبيات پايداري در ايران
    ياداشت
    هرگاه درباره ادبيات و جنگ به صورت عام و چه درباره ادبيات و ايثار به صورت خاص سخن به ميان آمده، غالباً به بازتاب اين پديده‌ها در ادبيات توجه شده است. گويي جنگ يا ايثار نقشي محرك و كنشگر در خلق ادبياتي با مضمون جنگ و ايثار داشته‌اند و ادبيات در اين بازي علت و معلولي، نقش معلول را ايفا مي‌كند و گويي ادبيات تنها مي‌تواند در اين ميان تأثير پذيرد بي آن كه تعاملي دو سويه صورت گيرد. باور نداشته يا شايد از ياد برده‌ايم كه ادبيات نيز مي‌تواند عاملي تأثيرگذار بر جريان جنگ‌ها، ايثارگري‌ها و مرگ بر سر آرمان‌ها باشد. دشواري كار نيز در همين نكته نهفته است: وارونه كردن بررسي تعامل ميان اين دو و نگريستن به نقشي كه ادبيات مي‌تواند در مقام كنشگر در اين حيطه بازي كند.
    البته از انصاف نيز نبايد دور شد كه به راستي در بيشتر موارد اين ادبيات بوده است كه از جريان عظيمي چون جنگ و به تبع آن پيامدهايش همچون ايثار و فداكاري تأثير گرفته و آن تأثيرات را به شيوه‌اي هنري بازتابانده است. در تاريخ بسيار ديده‌ايم كه جنگ‌ها و فداكاري‌ها و رنج‌هاي مردم درگير در جنگ به آفرينش آثار ادبي منتهي شده باشد، اما نمونه‌هاي اندكي را مي‌توانيم برشماريم كه كتابي ـ براي نمونه «عقل سليم» «تاميس پين» كه به ناگهان سرنوشت انقلاب امريكا را درگون كرد ـ در برانگيختن ايثار و فداكاري همگاني به گونه‌اي مؤثر افتد كه فرجام پيكاري را رقم زند.
    به اين سبب است كه ما در نوشته خود ادبيات و تاريخ آلمان را نمونه تحقيقي خود قرار داده ايم، زيرا اگرچه در مورد هر الگويي در جهان مي‌توان از تعامل ايثار و ادبيات سخن گفت، اما به نظر مي‌رسد آلمان تنها نمونه‌اي در جهان باشد كه بيش از هر كشوري ادبيات و فرهنگش در برانگيختن انگيزه هاي حماسي و رزمي و به تبع آن روحيه فداكاري، حتي پيش از آن كه جنگي رخ دهد، مؤثر بوده است.
    نكته‌ شايان توجه ديگر اين است كه مفهوم ايثار، فداكاري و شهادت در دو فرهنگ آلماني و ايراني بي‌گمان متفاوتند. ما در مقاله حاضر هر آنجا كه از نمونه‌اي آلماني سخن مي‌گوييم به مفهوم عام ايثار و فداكارينظر داريم، با ذكر و تفكري دوگونه از فداكاري و ايثار؛ فداكاري و ايثاري كه بسياري از آلماني‌ها تحت تأثير ادبيات ضدتوتاليتري و آزادي خواهانه خود براي هايي از يوغ استبداد قيصري و هيتلري به كار بردند و فداكاري‌هاي دور و خامي كه در خدمت انديشه ميليتاريستي و شوونيستي آلماني قرار گرفت و مورد سوء استفاده رايش‌هاي آلماني واقع شد.
    در پايان نيز اشاره‌ هر چند كوتاه اما تطبيقي به مقوله ادبيات ايثار در تاريخ آلمان و تفاوت هاي آن با الگوي ايراني آن خواهيم داشت و نوع تعامل ادبيات و ايثار را در كشورمان باز خواهيم سنجيد.
    ادبيات و مضمون ايثار در آلمان از آغاز تا پيش از جنگ جهاني
    مضمون ايثار و فداكاري به ويژه در جنگ وپيكار براي نخستين با كدام هنگام در ادبيات آلماني خود را نشان داد؟ جالب خواهد بود كه بدانيم سرچشمه به دوره اساطيري و ادبيات شفاهي پيش از تاريخ اين كشور بازمي‌گردد. با نگاهي به اساطير آلماني در خواهيم يافت كه مضامين جنگيدن براي پاسداري از خاك و خون ژرمني و ايثار و فداكاري در راه ارزش‌ها و سنت‌هاي قومي، قدمتي به اندازه ملت و فرهنگ آلماني دارد، به گونه‌اي كه اين مضامين بدل به كهن الگوهاي) (Archetype ملت آلمان شده است.
    نكته مهم‌تر از قدمت مضمون ايثار در انديشه آلماني، تأثيرگذاري اساطير مرتبط با اين مضمون در تاريخ اين كشور است. آلماني‌ها بيش از هر كشور ديگري اساطير و درونمايه كهن الگويي آنها را جدي گرفته‌اند و اساطير خود را در ادبيات، هنر و فلسفه خود دخالت داده‌اند. از اين رو، روح و انديشه آلماني تا زماني كه از اساطير خود مايه مي‌گرفت، اين ملت را به سوي جان باختن و فداكاري در راه سنت‌ها و باورهاي قومي خود مي‌كشاند. شلينگ مي‌گفت: «ملت با اساطير خود پا به عرصه هستي مي‌نهد... يگانگي انديشه ملت كه به معناي فلسفه جمعي است، در افسانه‌هاي او جلوه‌گر است. از اين رو، اساطير يك ملت سرنوشت او را در بر دارد.» اين گفته دست كم تا نيمه نخست سده بيست در مورد آلمان صادق بوده است.
    به گمان برخي از منتقدان، آلماني‌ها بيش از آن كه تحت تأثير مسحيت باشند، تحت تأثير اساطير ژرمني همچون شجاعت، جنگاوري، ميهن‌پرستي، پاسداري از خاك و خون و مناسبت‌هاي قومي، مرگ در راه وطن يا قوم، ايثار و فداكاري در ميدان جنگ و... بيش از آموزه‌هاي مسيحي مانند عشق به همسايه، عدم مقاوت دربرابر شرير، پرهيز از خشونت، دوست داشتن دشمن، برتري محبت بر همه چيز و... در ناخودآگاهي جمعي آلماني‌ها مطرح بوده است.
    مي‌كوشيم با آوردن نمونه‌اي نشان دهيم كه چگونه اسطوره‌هاي ژرمني حتي بي‌آنكه آلماني‌ها از آن آگاه باشند، خود را در زندگي روزمره آنان وارد كرده است؛ اسامي روزهاي هفته در آلمان برگرفته از اساطير آنان است؛ يكشنبه روز خورشيد (Sonntag) و دوشنبه روز ماه(Montag) است، پنجشنبه(Donnerstag) به خداي آب و هوا و رعد اشاره دارد و جمعه (Freitag) نه به معناي روز تعطيل و روز آزاد (Frei)، بلكه روز فريا (Freia) همسر «وتان» است. و اما وتان كيست؟ رب‌النوع جنگ، خداي خدايان آلماني، همو كه اودين (Odin) نيز مي‌نامندش. اما وتان سه شنبه (Dienstag) كه به سبب اهميت بيشترش، پس از روزهاي ديگر ذكرش مي‌كنيم، معناي خلاف ظاهرش دارد. سه شنبه روز خدمت (Dienst) نيست، بلكه اشاره‌اي به Dingsus دارد كه لقب خداي جنگ است. به عبارت ديگر، سه شنبه روز خداي جنگ است، همان خدايي كه اقوام لاتين آن را مارس مي‌خوانند. پس درمي‌يابيم آلماني هرگاه كه نام روزهاي خود را مي‌برد، بي‌آنكه بداند در ناخودآگاه خود، خدايان اساطيري، به ويژه خداي جنگ را پاس مي‌دارد. اين خداي جنگ، اين اودين يا وتان كيست؟
    چه پرمعنا كه خداي خدايان آلماني، خداي جنگ است و باز چه پرمعنا كه وتان خداي شعر و ادب و موسيقي نيز به شمار مي‌رود. آيا اين فرمانروايي خداي جنگ بر مقوله شعر و ادب تأمل برانگيز نيست؟
    خداوندگار شعر و ادب نزد بييشتر ملل يونان باستان همواره ايزد بانويي است كه در قطب مخالف رب‌النوعي چون مارس قرار دارد، اما انديشه اساطيري آلماني خداوند ادب و هنر خود را سلحشور و خشن مي‌خواهد. يونگ، وتان را كهن الگويي مي‌داند كه براي ملت آلمان همچون بستر رودي عمل مي‌كند؛ گاه ممكن است رود از جاي ديگري جاري شود، اما اين بستر همواره آماده است تا پس از سالياني دراز بار ديگر رود را هدايت كند.
    طبيعي است كه ارزش‌هاي برآمده از اين اسطوره ايثار و فداكاري و حماسه و سلحشوري و قهرماني باشد، اين چشمداشتي است كه اين اساطير از ژرمن‌ها داشتند. اين چشمداشت را مي‌توان از گونه‌شناسي فردوس ژرمني نيز باز شناخت. فردوس ژرمني يا والهالا (Walhala) در اساطير ژرمني تالار باشكوه وتان است كه در آن تنها پهلوانان مقتول اين ملت پذيرايي مي‌شوند؛ پهلواناني كه در ميدان جنگ، شجاعت و رشادت از خود نشان داده و جان خود را فداي ارزش‌هاي حماسي كرده‌اند. در واقع اين قهرمانان معادل شهيدان در ادبيات مذهبي شمرده مي‌شوند و در نگاه اساطيري همان منزلت و ارج و ارزشي را دارند كه شهيدان در نگاه مذهبي.
    در افسانه‌هاي ژرمني، والكوره‌ها كه فرشتگان خدمتگزار وتان هستند، بال‌هاي خود را بر ميدان نبرد مي‌گسترانند و جنگجوياني را كه بايد كشته شوند، برمي‌گزينند. ارواح اين قهرمانان مقتول به والهالا هدايت مي‌شوند و وتان آنان را در بزم پايكوبي خود سهيم مي‌كند. بنابراين، مي‌بينيم كه در اساطير آلماني، تنها اين جنگاوران و آن هم جنگاوراني كه جان خويش را با شجاعت فدا كرده‌اند، به بهشت مي‌روند. جالب است كه آنان به سبب نيكوكاري يا محبت در حق ديگران به رستگاري راه نمي‌يابند، بلكه جواز ورود به والهالا، اين بهشت ژرمني، تنها شجاعت، ايثار و فداكاري است. ظاهراً ريشه‌هاي «ابرانسان» را نه نزد نيچه كه بايد در اين اساطير سراغ بگيريم.
    اما ظاهراً گرايش به اين فدا ساختن خويش در افسانه‌هاي آلماني راه اغراق را مي‌پيمايد، زيرا در اساطير آمده است، وتان روزي در اوج سرمستي والهالا را به آتش مي‌كشد و خدايان و ارواح پهلوانان مقتول در لهيب آتش به پايكوبي مي‌پردازند. بر اين اساس مي‌توان مدعي شد كه خدا ساختن خويش تا حدي نابودي خود خواسته مضموني است كه همواره انديشه آلماني را محسور ساخته است. در روح آلماني مبارزه بين روح تمدن و روح نيبلونگ‌ها را مي‌توان حس كرد. از اين رو شگفت‌آور نيست كه در سال 1945 هيتلر نيز تصميم گرفت به شكوه وتان تمام آلمان را با خود در يك صحنه عظيم و شكوهمند به مانند «غروب خدايان» به كام نيستي بكشاند.
    به بحث اصلي خويش بازگرديم. سخن از اين بود كه آلمان در ژرفاي خود نه وابسته به ارزش‌هاي مسيحي كه دلبسته ارزش‌هاي حماسي ـ سلحشوري ژرمني است.ماكس مل، شاعري آلماني كه ترانه نيبلونگ‌ها را به شيوه‌اي جديد سروده، مي‌گويد: « امروز از خدايان يوناني كه اومانيسم مي‌خواست در فرهنگ ما جاي دهد، تنها اندك اثري برجاي مانده است. اما زيگفريد و كريمهيلد همواره در روح ملت ما حاضر بوده‌اند.» و نيبلونگ‌ها نيز چيزي نيست جز اسطوره‌اي سلحشوري؛ با مايه‌هايي درباره جنگ، انتقام، شجاعت، فداكاري، ايثار و سرانجام مرگ در راه ارزش‌هاي قهرماني.
    به هرحال، از جمله مايه‌هاي نمادين و اساطيري كه روح آلماني را دعوت به فداكاري، ايثار و مرگ قهرمانانه مي‌كند، جداي از بسياري كهن الگوهايي چون وتان ونيبلونگ‌ها،‌بايد از سروده‌هاي واگال وايا (Wagalweia)، افسانه‌هاي كهن ادا (Eda)، آيين‌ها و نمادهاي شهسوار ژرمني (شواليه‌هاي توتني)، انجمن‌هاي نهايي ـ عرفاني كهن آلماني، به ويژه انجمن فهمه مقدس (Vehme) و... نام برد.
    اين انجمن‌هاي سري عرفاني رواج دهنده گونه‌اي ادبيات شهسواري بودند و ناگفته پيداست كه مضمون اصلي و اساسي اين گونه ادبيات، دعوت به ايثار و فداكاري و نبرد بر سر ارزش‌هاي شهسواري و حتي مرگ شرافتمندانه و شجاعانه در اين راه است. از جمله انجمن‌هاي نهانيار و كهن ژرمني بايد از «انجمن توله» (Tulegesellschaft) نام برد.اين انجمن نيمه اسطوره‌اي كه قدمت وجود عيني آن به صدها سال پيش مي‌رسد، با افسانه پارتسيفال رابطه‌اي مستقيم دارد و از اين رو «توله» هميشه و همواره در ادبيات ژرمني حضور دارد: در پارتسيفال والفرام فون اشنباخ، در پارتسيفال واگنر، در فاوست گوته و...
    بسياري از شعارها و نمادهايي كه در قرن بعد، حتي در جنگ جهاني دوم از سوي آلماني‌ها استفاده يا بهتر بگوييم سوء استفاده شده، به تاريخ كهن و اساطير و افسانه‌هاي آلماني بازمي‌گردد و هيچ كدام محصول و آفريده سده بيست و نازي‌ها نيست. براي مثال، شعار معروف «هجوم به شرق» (Drangnach Osten) كه بسياري گمان دارند آفريده هيتلر و به مناسبت آغاز حمله به شوروي بود، شعار شهسواران توتني و متعلق به اوايل سده سيزدهم به شمار مي‌رود. به همين گونه سواستيكا (صليب شكسته) كه نشان نمادين نازي‌ها بود، نه آفريده هيتلر كه نشاني اساطيري و رمزي است، اين نشان كهن، وابستگي‌هايي به حماسه كهن ادا، سامي ستيزان، آيين ميتراييسم و خورشيد پرستي دارد.
    تأثير اساطير، افاسانه‌ها، نشانه‌ها و نمادهاي كهن ژرمني در انديشه آلماني منحصر به موارد ياد شده نيست و نبايد نفوذ چنين عواملي را دست كم گرفت. بررسي‌هاي جامعه شناسانه و روان شناسانه به ما نشان مي‌دهد، ژرفاي آنها تا چه اندازه عميق‌تر از چيزي است كه ما مي‌پنداريم. ما با بررسي فلسفه و ادبيات آلماني مي‌توانيم دريابيم كه اساطير آلماني، ادبيات، هنر و فلسفه آلماني را افسون كرده و به خود دچار ساخته است و طبيعتاً از همين طريق ارزش‌هاي وابسته به اين نوع اساطير نيز وارد جنبه‌هاي گوناگون فرهنگ و انديشه آلماني شده است. صدها سال بعد، به ويژه در سده نوزده و نيمه اول سده بيست، تأثير اساطير آشكار شد. رمانتيك‌هاي سده نوزده آلمان از نخستين كساني بودند كه به افسانه‌ها و اساطير ملي عنايت فراواني نشان دادند، به گونه‌اي كه پيوند مستقيمي ميان رمانتيسم آلماني و اساطير و افسانه‌هايش به وجود آمد و باز همين رمانتيك‌ها بودند كه تحت تأثير اين اساطير، نخستين مناديان ملي گرايي و نبرد با بيگانگان شدند. آشكارا مي‌توان ديد كه چگونه ادباي رمانتيك آلمان از همين اسطوره‌ها و افسانه‌ها براي برانگيختن شور و شوق قيام و نبرد عليه اشغالگران فرانسوي و ارتش ناپلئون سود جستند، تا جايي كه بايد ادعا كرد رايش دوم، وحدت آلمان و تشكيل حكومت قيصر و بيسمارك، بدون ياري جستن از ادبيات و باورهاي اسطوره‌گرا ممكن نبود.
    «هاينريش هاينه» در كتابي به نام درباره آلمان، خطاب به فرانسويان مي‌نويسد: « شما از سده‌هاي مياني به درآمده‌ايد، از اين رو مي‌توانيد با آرامش بدان بنگريد و شهسوارانتان را ستايش كنيد، اما ما آلماني‌ها هنوز در سده‌هاي مياني به سر مي‌بريم.»
    اما اين ارش‌هاي شهسواري چگونه سر از ادبيات آلماني درآورد؟ مدت چنداني از جنبش لوتر ـ كه آشكارا ريشه‌هاي ملي گرايانه داشت ـ نگذشته بود كه در آلمان ادبياتي پايه ريزي شد و نويسندگان آلماني به جاي زبان لاتين از زبان مادر خود در نوشتن ادبيات بهره بردند و نويسندگاني چون آيرر، اوپيتس، فلمينگ و زاكس، ادبيات ملي را پايه ريزي كردند.
    ادبيات آلماني شايد تحت تأثير همين اساطير وتفكر شهسواري ژرمني خود، كلاسيسم را چندان تاب نياورد و گرايش رمانتيك يافت، زيرا در اين مكتب بود كه مي‌شد از ملي گرايي و فداكاري در راه خاك و خون و مرگ شجاعانه در راه ارزش‌هاي سنتي ـ قومي آلمان سخن گفت. رمانتيسم آلمان بيش از رمانتيسم كشورهاي ديگر، روحي ملي گرا داشت و جزو سنن رمانتيسم آلماني، افزون بر دلبستگي به اساطير و تفكر اسطوره‌گرا، ارزيابي جديد افسانه‌هاي بومي آلماني و فولكور و پژوهش در آنها بود.
    رمانتيك‌هاي آلماني سخت دلبسته‌ايد«روح ملي» (Volksgeist) و نمودهاي اين روح از جمله زبان بودند و از اين رو انديشه‌هاي ملي‌گرايانه يوهان گوتفريد هردر در آنان مؤثر افتاد. « ارنست كاسيرر» در كتاب خود «اسطوره دولت» مي‌نويسد: رمانتيك‌هاي آلماني كه آغازگر جنگ بودند، از نخستين ستيزندگان با فلسفه روشنگري شدند. متأسفانه گرايش‌هاي وطن خواهانه و ايثارگرايانه و رمانتيك هاي آلماني از سوي ميليتاريست‌هاي اين كشور مورد سوء استفاده قرار گرفت. در همين باره كلام «شلگل» قابل توجه است، او مي‌نويسد: «تا زماني كه استقلال ملي ما و حتي بقاي نام آلماني ما در خطر جدي باشد، شايد بهتر آن است كه شعر ما جاي خود را به خطابه دهد.» تصور اين كه مفاد اين خطابه‌ها چه بود، دشوار نيست: دعوت براي جانبازي در راه وطن! شگفت اين چنين گرايش‌هايي حتي در فلسفه ايده‌آليستي آلمان نيز به نوعي ديگر خود را وارد كرده بود و موضوع گيري ايده‌آليسم آلماني در برابر مضاميني چون جنگ، آرمان‌گرايي، دولت، ميهن پرستي و...يكسان بود. تا جايي كه شلينگ اسطوره پردازي را نه تنها مغاير با فلسفه نمي‌دانست كه آن را غايت فلسفه مي‌شمرد.
    بر همين اساس نيز از زمان گوته جوان و نهضت ادبي رمانتيسم آلماني به نام «طوفان و تهاجم» (Sturm und Drang) تا اوايل سده بيست، ادبيات آن ديار در طريق سنتي خود بوده و به گذشته و اساطير و ارزش‌هاي آن توجه كرده است، تا جايي كه پيش از سده بيست، آلمانيان هر چه بيشتر به سروده‌هاي ميهن‌پرستانه و نوشته‌هاي ملي كهن خود روي مي‌آورند، به ويژه آثار «ولفرام فون اشنباخ» در مورد اساطير و افسانه‌هاي ژرمني از جمله پارتسيفال، ويلهالم، تيتوئل و... به دست ديگر ادبا بازنگري شد. جالب آن كه اشنباخ خود كسي بود كه افسانه‌هاي مسيحي را به افسانه‌هاي ژرمني بدل ساخت و روح ملي گرايانه ـ عرفاني خاصي در كالبد اين افسانه‌ها دميد. وامگيري از اشنباخ به آنجا انجاميد كه بعدها واگنر تحت تأثير پارتسيفال، اپرايي به همين نام ساخت كه مانند ديگر آثار اشنباخ، آبشخوري براي وطن پرست‌هاي آلماني درآمد. بعدها آلماني‌ها در جنگ دوم جهاني براي تهييج احساسات سربازان آلماني، از همين موسيقي واگنر كه به نوبه خود تحت تأثير افسانه‌ها و اساطير آلماني بود، در ميدان‌هاي نبرد استفاده كردند.
    در اين برانگيختن روحيه جانبازي در راه وطن، اشنباخ تنها نيست. تئودوريونر كه با گوته همزمان بود، در ضديت با فرانسويان تصنيف‌هاي ميهن‌پرستانه سرود و حتي براي مدتي نامدارتر از گوته شد. «ويليباد اليسيس»، شاعر پروس به ستايش سلسه هوهنزول‌ها پرداخت و تئودور مومسن»، مورخ و نويسنده آلماني نيز از دوستداران وحدت آلمان و از ستايشگران پروس و دولت بيسمارك بود. شاعر ديگري به نام «ليسائو» اثري مي‌آفريند به نام قصيده‌اي در تنفر از انگلستان كه برخلاف آنچه خواننده ممكن است تصور كند، نه پس از جنگ دوم جهاني كه مدتها پيش از درگيري ميان آلمان و انگلستان سروده شد.
    پيش از سده بسيت، سلطه فرانسه بر آلمان موجب تشديد احساسات ملي گرايانه و روحيه فداكاري و ايثار در راه وطن شده بود. اما اين احساسات و روحيه بعدها مورد سوء استفاده قرار گرفتو آرام آرام حتي محيط‌هاي دانشگاهي را تعصبات ملي گرايانه فراگرفت و انديشه‌هايي چون «آلمان برتر از همه» گسترش يافت. در سالن‌هاي دانشگاهي سخنراني‌هاي هگل، فيشته و شلينگ به روح ناسيوناليسم ياري رساند. رفته رفته آن روح آشوبگر رمانتيسم آلماني كه جوانان را به ايثار و جان باختن در راه وطن پيش مي‌راند، تغيير جهت داد. اكنون اين جوانان مايل بودند به جاي ايثار جان خود، جان ديگري را بستانند، جان يك يهودي، جان يك فرانسوي يا يك روس را. يهود نبود كه رمانتيسم آلماني را ضد زندگي مي‌دانستند. سال‌ها بعد نازي‌ها توانستند با منحرف كردن اين روحيه وطن‌پرستي و فداكاري در راه خاك و خون آلماني، جوانان كشورشان را به جبهه‌هاي جنگ گسيل دارند.
    پس از شكست آلمان در نخستين جنگ جهاني، ناسيوناليست‌هاي افراطي آلمان، بار ديگر اسطوره پرستي را احيا كردند. گمان ارنست كاسيرر آن است كه در پايان دوره جمهوري وايمار به بن بست كامل سياسي، اقتصادي و اجتماعي رسيد، به خاك آماده‌اي بدل شد تا اسطوره‌هاي سياسي در آن رشد كنند و از آن نيرو بگيرند. ملت آلمان ( و نيز مردمان ديگر جوامع) زماني كه در تنگنا بمانند و تمامي درها بر آنان بسته شود، افسون اسطوره‌ها و افسانه‌هاي خود مي‌شوند. به اين ترتيب،‌رايش سوم را نيز مي‌توان كوشش آلماني‌هاي فرومانده براي بازآفريني روح اسطوره‌اي ـ افسانه‌اي و آرمان‌گرايي ملي خود دانست. كاسيرر مي‌نويسد: « در سال 1933 بود كه جهان از تجديد تسليحات آلمان و پيامدهاي احتمالي آن رفته رفته نگران شد. حقيقت اين است كه اين تجديد سال‌ها پيش آغاز شده بود، اما كمتر كسي به آن توجه داشت. تجديد تسليحات واقعي با پيدايش و رشد افسانه ]اسطوره[هاي سياسي آغاز شد. تسليحات نظامي پيامد ناگزير تسليحات ذهني بود كه به واسطه افسانه‌هاي سياسي صورت گرفته بود.»
    آنچه ديگر ارتش‌هاي اروپا را شگفت زده كرد، حاصل عدم احتساب لجستيكي عامل روحيه فداكاري در سربازان آلماني بود. آنان از ياد برده بودند كه بيش از صد سال پيش از آن، نظريه‌پرداز نظامي آلمان، كارل فون كلاوزويتس در كتاب معروف خود درباره جنگ نوشته بود: « ميدان جنگ محل آزمايش نيروهاي روحي و مادي به وسيله نيروي اخير است. مي‌توان گفت قدرت مادي كمي بيشتر از قبضه چوبي به نظر مي‌رسد، حال آن كه عوامل روحي، فلزي گرانبها، سلاحي حقيقي و تيغه‌اي آبداده است.»
    كلاوزويتس در اثر خود فراوان به ارزش نيروهاي روحي و ارزش عنصر فداكاري و روحيه ايثار در فرمانده‌هان و سربازان و حتي مردم تأييد مي‌گذارد و آن را عنصر تعيين كننده در جنگ مي‌داند. او حتي در تعريف نبوغ نظامي از عناصري مانند شجاعت مادي و روحي و عزم راسخ مي‌گويدو سجاياي يك نظامي حرفه‌اي را بركنار بودن از ترس موهوم، اراده مقاوم، احترام و اعتماد به افسران مافوق حتي در زمان شكست و ايمان قوي و برخاسته از شرف سلحشوري مي‌داند. كلاوزويتس به خوبي اشاره كرده بود كه سختگيري و انظباط آهنين فقط مي‌تواندفضايل رزمي و سلحشوري را حفظ كند، اما قادر به ايجاد آن نيست. بنابراين در جنگ عوامل اخلاقي غايت امر به حساب مي آمدند. شايد به دليل همين اهميت عناصر روحي بود كه كلاوزويتس جنگ را نه يك فن، كه يك هنر مي‌ديد. جنگ دوم جهاني آشكار كرد كه آلماني‌ها به نظريه‌هاي اين كارشناس جنگي كه دست بر قضا نامه‌هاي عاشقانه همسرش او را شبيه شاعران رمانتيك كرده است، سخت پايبند بوده‌اند. همچنين شرح حال كلاوزويتس آشكار مي‌كند كه اين افسر روشنفكر و كتابخوان تا چه اندازه تحت تأثير فلسفه ايده‌اليستي و ادبيات رمانتيك آلماني بوده است.
    ايده‌آليسم كهن آلماني و گرايش قدرت خواهانه نهفته در آن بسيار به كار دولت توتاليتر هيتلر آمد. هيتلر در «نبرد من» به ستايش از ايدهآليسم مي‌پردازد و مي‌نويسد: «تنها ايدهآليسم است كه آدميان را راهبر مي‌شود تا خود به اختيار، مزيت قدرت و نيرو را بازشناسند و ايشان را بر آن مي‌دارد تا به صورت ذره‌اي خاكي در نظامي كه سراسر كيهان را به قالب شكل مي‌كشد درآيند.»
    برشت نيز مي‌گويد: «نازي‌ها اين احساس را به مردم القا مي‌كردند كه وضعيت اسفناك آنان به تصورات ماترياليستي‌شان در قبال زندگي مربوط مي‌شود و اكنون اميدوار بودند به وسيله يك ايده‌اليسم قوي يعني فداكاري نامحدود، قادر به بناي هستي لايق انسان بشوند.» به اين ترتيب ملتي كه درباورهاي ايده‌اليستي و اساطيري خود غرق شده بود آمادگي داشت تا رهبري به مثابه اسطوره‌اي زنده و حاضر آنان را تا جهنم نيز رهبري كند.
    «وي ستيس نيز در يكي از مقالات خود مي نويسد: اگر رييس دولت آلمان از ملت خود مي‌خواست براي فتح دنيا يا نعمت‌هاي مادي بجنگد، بي‌شك كسي پا پيش نمي‌گذاشت. اما به دعوت به ايثار و فداكاري و جان باختن در راه اهداف معنوي است كه يك ملت براي جنگ پا پيش مي‌گذارد و براي اين دعوت ابزار مناسبي در آلمان يافت مي‌شد: ادبيات آلماني! و اين ادبيات از داستان و رمان گرفته تا شعر، نقش مهمي در برانگيختن روحيه فداكاري ايفا كرد. وزير تبليغات آلمان نيز كه به خوبي از قدرت ادبيات در اين باره آگاه بود، بر چاپ و نشر و رواج ادبيات حماسي و سلحشوري دامن زد. گوبلز كه از قدرت اساطير آگاه بود، همواره در سخنراني ها و آثار خود به اساطير اشاره مي‌كرد و حتي به دستور شخص او بسياري از اساطير و رمان‌هاي ناسيوناليستي به فيلم درآمدند. نازي‌ها نه تنها براي رسيدن به قدرت از ادبيات استفاده تبليغاتي فراواني كردند، بلكه به اين نتيجه رسيدند كه پس از پيروزي نيز بايد از آن استفاده كنند. در سال 1932 يك سال پيش از قبضه قدرت، گوبلز و هيتلر طي مذاكراتي تصميم مي‌گيرند كه نه تنها از راديو و فيلم، بلكه مطبوعات و كتاب و همه منابع فرهنگي بايد در جهت تهييج احساسات مردم استفاده كند. نازي‌ها از سوي ديگر متوجه بودند ادبيات و مطبوعات مي‌تواند سلاحي دو لبه باشد و همان گونه كه آنان از آن سود مي‌بردند، دشمنانشان نيز از آن عليه نازي‌ها مي‌توانند بهره برند؛ براي همين از ديگر برنامه‌هاي نازي‌ها كتاب سوزان، حمله به روزنامه‌هاي مخالف و كتابفروشي‌ها، كتك زدن نويسندگان و ناشران مخالف و ويران كردن دفاتر روزنامه‌ها و ناشران آنها بود. گوبلز، وزير تبليغاتي و تنوير افكار ملت با تأسيس خانه فرهنگ رايش تمامي فرهنگ و آثار فرهنگي را كنترل كرد و با برقراي قانون مطبوعات و نويسندگان، كليه نويسندگان در واقع تبديل به كارمندان دولت شدند. در همان نخستين سال قدرت گيري نازي‌ها «روذ=دلف هس» يكي از بزرگان نازيسم، مجمعي آزمايشي براي حمايت از ادبيات ناسيونال سوسياليست انتخاب كرد. همچنين گوبلز نيز كنگره نويسندگان اروپايي را ب رياست «هانس كاروسا» در وايمار برگزار كرد كه نويسندگان در تبعيد آلمان از جمله «توماس مان» از اين كنگره به تمسخر ياد كردند. گفتني است كه در آلمان حتي پيش از به روي آمدن نازي‌ها، آنان انجمن‌هاي ادبي و فرهنگي به وجود آورده بودند، از جمله انجمن فيشته كه در 1914 تأسيس شد و با تعصبي شديد آلماني‌ها را دعوت به فداكاري در راه وطن كرد.
    در زمان جنگ، ماشين تبليغاتي نازي‌ها و در پي آن مطبوعات، راديو، فيلم، هنر، انتشاراتي‌ها و... درخدمت جنگ درآمدند. نازي‌ها براي تهييج احساسات سربازان در مناطق جنگي بفزون بر تدارك پوشش راديويي و اعزام دسته‌هاي هنري، مجله، نشريه و كتاب نيز برايشان ارسال مي‌كردند. همچنين تا پايان سال 1941 شصت هزار كتابخانه سيار مخصوص در جبهه‌هاي جنگ آماده شده بود كه البته محتواي كتاب‌هاي اين كتابخانه را مي‌توان حدس زد. آلماني‌ها جايزه‌اي در رقابت با جايزه نوبل ادبي بنيان گذاشتند و به حمايت بي‌دريغ از آثاري با مضامين سلحشوري و وطن‌پرستي پرداختند و در اين ميان تأكيد بر بازنويسي و بازپردازي اساطير كهن آلماني بود. دو سر حلقه به هم مي‌پيوست. سده بيست، سده بازگشت به اساطير و ادبيات كهن الگويي ژرمني بود؛ كهن الگوهايي كه بارها آلمان را به سوي جنگ كشاند، جنگ‌هايي كه دو جنگ جهاني تنها بخشي از آن به شمار مي‌روند.
    نگاهي تطبيقي به ادبيات پايداري و ايثار در دو كشور ايران و آلمان
    مقايسه ميان جنگ آلمان و ادبيات پايداري در ايران و اصولاً مقايسه تجربيات دو ملت متفاوت كارآساني نيست و ره به جايي نمي‌برد.شايد سبب اين دشواري در تفاوت‌هاي بنيادين اين دو مورد باشد.
    ايران و آلمان دو كشور با دو فرهنگ كاملاً متفاوت و متعلق به دو نوع جغرافياي كاملاً متضادند. هرچند ايران نيز صاحب اساطير و كهن الگوهاي خود است، اما اساطير و ادبيات اين دو كشور با هم متفاوتند و هر چند در ادبيات ايران نيز رزم نامه‌ها، حماسه سرايي‌ها، مقتل‌ها، رجزنامه‌ها و... وجود دارد، اما هم گونه شناسي و هم تأثير گذاري آنها چندان شباهتي با مقوله آلماني خود ندارد. ما در اين مقاله بر اين مدعا بوديم كه مضامين جنگ خواهي و سلحشوري در اساطير و ادبيات آلماني بيش از هر ملت ديگري تحت تأثير اساطير و ادبيات خود بوده‌اند. به عبارت ديگر، جنگ‌هايي كه آلمان در آن دخيل بود، بيش از جنگ‌هاي ديگر جهان ريشه‌هاي فرهنگي و ادبي داشت.
    همچنين اگر ما آخرين تجربه هاي دوملت را در حوزه جنگ بسنجيم، درمي‌يابيم كه آلمان آخرين بار جنگي را در شصت سال پيش تجربه كرد و ما در چند سال پيش. آلمان در نقش متجاوز ظاهر شد و ما در نقش مدافع. ادبيات و اساطير آلماني مروج ايثار و فداكاري مهاجمانه بودند و در مورد ايران فداكاري و ايثار در مقام دفاع رايج بود. فرجام جنگ در آلمان به خلق ادبيات ضد جنگ رسيد و در ايران به ادبيات دفاع مقدس و با اين حال، آنان صاحب آثاري در سطح جهاني شدند و شماري از بهترين آثار ادبيات جنگ در جهان را آفريدند، اما ادبيات پايداري ما هنوز در آغاز راه است و سرانجام اين كه تلفات و ويراني هاي آخرين جنگي كه آلمان درگير آن بود، به مراتب بيشتر و در نتيجه تأثير گذاري آن بر انديشه آلماني و ادبياتشان بيش از خسارت و تأثيراتي بودكه جنگ ايران و عراق در كشورمان برجاي گذاشت. به گمانم توضيح اين كه چرا ادبيات جنگ در آلمان فرسنگ‌ها جلوتر از ادبيات پايداري ماست، در همين نكته‌ها نهفته باشد. نخست اين كه انديشه و ادبيات آلماني بيشتر و بيشتر درگير مضمون جنگ و سلحشوري بوده و ديگر اين كه خود آن ملت نيز در عمل درگير جنگ‌هاي مهيب و عظيم و تأثير گرفته از آنها بودند. آنان خواسته يا ناخواسته جنگ را با پوست و گوشت خود لمس كردند. جنگ جهاني دوم در شصت سال پيش تلفاتي برابر با جمعيت ايران برجاي گذاشت. براساس آمار از هر هزار نفر آلماني يك نفر آلماني يك در اين جنگ كشته شد، برخي از شهرهايش با خاك يكسان شدند و پس از جنگ نيز بسياري به سبب قحطي و گرسنگي جان باختند.
    خوشبختانه ما جنگ را در اين سطح تجربه نكرديم.دولت آلمان پيش از آغاز جنگ، ادبيات را براي آماده كردن آلماني‌ها به فداكاري و ايثار به خدمت گرفتند. اما در ايران تنها پس از جنگ بود كه به فكر خلق ادبيات پايداري افتاديم. از آن گذشته، ادبيات آلماني تا پيش از پايان دومين جنگ جهاني تحت تأثير انگيزه‌هاي ناسيوناليستي ـ‌ ايدئولوژيكي بود و اما ادبيات پايداري ما تحت تاثير باورهاي مذهبي و ايدئولوژيكي. همچنين خلق آثار سفارشي، مصادره ايدئولوژيك ادبيات جنگ، سوءاستفاده تبليغاتي از آن، مقدس‌انگاري اين نوع ادبيات و پرهيز از نقد و نگاه انتقادي در آلمان پيش از پايان جنگ دوم، به مراتب بيش از كشور ما رخ داد. هرچند كه ما نيز در برخي موارد از اين آسيب‌ها در امان نمانديم.
    با تمام اين احوال نبايد پنداشت كه مضمون ايثار و فداكاري در ادبيات آلماني همواره مورد سوءاستفاده قدرت‌هاي حاكم قرار گرفته است. جدا از اين كه ادبيات آلماني نقش مثبتي در وحدت آلمان و كسب هويت ملي داشته و در طول تاريخ بارها به فرهنگ و انديشه آلماني ياري رسانده است، حتي در اوج سلطه ناسيونال سوسياليسم و جنگ افروزان توتاليتر مسلك، نويسندگان آلماني بسياري مانند اريش ماريا رمارك، برتولت برشت، آنازگرس، توماس مان، هاينريش هينه، ليون فويشت وانگر، مانس انتسنزبرگر و ... در آثار خود كه عمدتاً در تبعيد نگارش مي‌يافت در مقابله با سوءاستفاده نازي‌ها از ادبيات آلماني، به ترويج ايثار و فداكاري و پايداري در راه اخلاق و بشريت و نه شوونيسم و نژادپرستي پرداختند.
    تاريخ نشان داد كه آثاري از اين دست و ادبيات از اين سنخ باقي ماندند و پيام ايثار و فداكاري‌شان پايدارتر و تأثيرگذارتر شد و آثار تبليغي و شعاري و سفارشي به همان سرنوشتي دچار شدند كه مي‌بايد مي‌شدند؛ آنها به فراموشي همگان سپرده شدند.
    رضا نجفي

    التماس دعا
ديدن كامل مطلب
Copyright 2008 © Farhangeisar.ir, All rights reserved.