به نام خدا
مصاحبه با ايثارگر ارجمند،
جناب آقاي محمد ناصح
روزی خانمی به من مراجعه کرد. او مادر یک شهید، یک جانباز موجی و یک جانباز شیمیایی بود. علی رغم اینکه رنج این سه حادثه را تحمل می کرد، شوهرش هم دربرگشت از جبهه فوت می کند.(البته شهید محسوبش نکردند)، منزل كوچكي داشته كه در حد دو اتاق بود. یک قسمت از این اتاق برای یک جانباز و قسمت دیگر مخصوص جانباز دیگر بود. هر دو را متأهل کرده بود این پيرزن در بخش دیگر خانه می خواست یک مغازه نانوایی 12 متری در بیاورد و دنبال جواز آن بود. وقتی در حدود 7 سال به دنبال گرفتن جواز نانوايي بود، البته این جواز را بسیاری از افراد در سطح کشور گرفته بودند و امتیازش را فروخته بودند. ( آرد کیلویی 4 تومان را گرفتند و کیلویی 200 تومان فروختند) و این مادر دو جانباز را 7 سال بي جواب گذاشتند و وقتی او به من مراجعه کرد، من هم به مدیر کل غله گفتم، به كار خانم رسیدگی کنید تا جوازش را بگیرد؛ ایشان گفتند برایم مقدور نیست من با وزیر بازرگاني (جناب آقاي شريعتمداري) تماس گرفتم. ظرف 48 ساعت جواز مغازه صادر شد. وقتی از اتاق من بیرون رفت، گفت آقای ناصح هر چه می خواهی خدا به شما بدهد. در هنگام بازگشت به منزل متوجه شدم كه خانم بنده به همراه فرزندم از 14 پله به زمين افتادند اما هيچ آسيبي نديدند. صبح که بیدار شدم موبایلم زنگ خورد، خانمی با لهجۀ ترکی (قزوینی)گفت آقای ناصح من فلانی هستم حالش را پرسیدم و گفتم کارتان انجام شد، گفت: زنگ زدم بپرسم حال خانم و بچه ات خوب است؟ تا گفتم شما از کجا می دانید؟ قطع شد. وقتی صبح شنبه به قزوین رسیدم دیدم پشت در اتاقم ايستاده بود، گفتم آمدم که حالتان را بپرسم و آقای وزیر کار من را انجام دادند و جوازم هم در حال صادرشدن است و از در بیرون رفت، الان هم هر ساله این زن با پسرش که موجی است، به تهران می آیند و برایم سوغاتي می آوردند. این کرامت یک خانواده شهید است و من این را با چیزی عوض نمی کنم. من این را برای همه تعریف می کنم چرا ما باید مادر70-60 ساله را اینقدر بچرخانیم مگر چه چیزی می خواست؟ مگر چیزی جز یک مغازه 12 متری که نان بپزد و به این دو پسرش پول بدهد به اینها که همه هستی خود را داده بودند و این پسرش که جانباز (موجی) بود کارمند بنده بود، نامش منوچهر است، من بلافاصله بازخرید و از کار افتادگی به او دادم و برای اینکه نمی کشید وقتی حالش بد می شد کف اتاق سرش را روی موزائیک به زمین می زد، و یا فرزند شیمیایی اش صبح تا شب برای این مادر مشکل ساز بود. مسولين بايد نگاهشان به رهبري باشد. قرآن را بايد مورد الگو و هدايت خود قرار دهند.
* ضمن معرفي خود، بفرماييد كه مسئولیت شما در زمان جنگ چه بوده است؟
من محمد ناصح حدود 50 سال دارم . در سال 59 که دانشجو بودم، انقلاب فرهنگی رخ داد. مدتی به دنبال همین قضایا بوديم که همزمان با شروع جنگ تحمیلی و راه اندازی ستاد بسیج و ستاد پشتیبانی جنگ در کاشان، کارمان را شروع کردیم و بعد از مسئولیت ستاد و تشکیل اداره بازرگانی به کارخانجات شرکت فرش در کرج رفتم و آنجا در سنگر تولید و صنعت خدمت ميكردم، مجدداً به عنوان مدیر بازرگانی به کاشان آمدم و بعد هم در سال 71 که بیشتر موضوع بحثمان است در سمنان به عنوان مدیر کل بازرگانی تا سال 76 بودم. زمان جنگ، مسائل مهمی را داشت هم در شروع جنگ وهم در اواسط جنگ و هم در دهۀ دوم که همزمان بااتمام جنگ بود شاید قضایای ابتدایی جنگ حالات خاص خودش را داشت. بعد از جنگ هم جامعه نیاز به یک مهندسی فرهنگی – اجتماعی داشت (آن هم مباحث خاص خودش را دارد). در سال 71 در اداره بازرگانی مسئولیت مدیرکل را داشتم و با توجه به هماهنگی های خوبی که بین دستگاههای اجرایی آن وقت وجود داشت، سال 71 مصادف شد با مسائل مرتبط با پایان جنگ، رسیدگی لازم به خانواده شهداء، جانبازان، اسراء و مسائلی که آن موقع خیلی هم مهم بودند، ولی عمده فعالیت قبل من در شهرستان کاشان بود، اصل ستاد پشتیبانی ما در کاشان از سال 59 تا پایان جنگ بود.
در زمان جنگ در کاشان حضور داشتم و چندین بار خواستم به جبهه بروم ولی مسئولین آن وقت هم در فرمانداری و هم در استانداری به علت نیاز حقیر به پشتیبانی جنگ، سعادت نبود که خود در جبهه حضور داشته باشم. و در حال حاضر به عنوان مدیر عامل شرکت سرامیک و کاشی سعدی فعاليت دارم.
* در زمان جنگ فعالیت داشتید؟
از شروع تا پایان جنگ فعالیت داشتم.
* سطح تحصیلات شما در زمان جنگ چه بود؟
چون انقلاب فرهنگی شد نتوانستم تحصیلات خودم را ادامه دهم و تا سطح فوق دیپلم ادامه دادم، بعداً در سمنان چون مدیر کل نمونه انتخاب شدم به دانشگاه وارد شدم لیسانس را در سمنان گرفتم و تا فوق لیسانس ادامه دادم. چون به عنوان مدیر کل بازرگانی در قزوین مشغول به کار شدم.
* شما در ستاد پشتیبانی جنگ کاشان بودید؟ حوزه کلی فعالیتتان در ستاد چه بود؟
بله. یک وظیفه عمومی که بر عهده وزارت بازرگانی بود موضوعیت قانونی کار بود که بر عهده ما بود، یک جنبه شخصی که خارج از حیطه وظیفه مان بود. ما در تشکيلات هلال احمر با بنیاد شهید، جانبازان و خود مرکز پشتیبانی جنگ به صورت شبانه روزی فعال بودیم خارج از وظیفه قانونی خودمان، علاقه مندی خودمان بود. رؤسای بازرگانی عضو موظف ستاد بودند.
* در رابطه با رسیدگی به خانواده شهداء و جانبازان چگونه بود؟
آن زمان یعنی تا پایان جنگ، این کارها موازی پیش می رفت، در عين اينكه ما ستاد را در ابعاد مختلف پشتيباني مي كرديم يك وظيفه ديگر به عهده ما بود كه خارج از تکلیف بود، معمولا به صورت رسمی به اين طريق بود، فرماندار شهر با روسای بنیاد شهید، بنیاد جانبازان و مدیران بازرگانی و آقایان ائمه جمعه که در کاشان مرحوم آیت ا... یثربی و در سمنان حاج آقا اختری بودند، معمولاً ما هفته ای 2-1 شب را به خانواده جانبازان و شهیدان سرکشی می کردیم و طبق روال، ما هدایایی تهیه کرده بودیم که آقای فرماندار به خانواده های شهداء تقدیم می کردند این شکل رسمی بود. اما به صورت غیر رسمی، ما خودمان انتخاب می کردیم، خود بازرگانی هفته ای 3-4 شب به خانواده ها سرکشی می کرد. که ما شوراهای محلی داشتیم که به مناسبات 72 تن 72 شورا داشتيم، كه هر رئيس شوراي محل، يك پایگاه مسجد داشت که ما آنها را تقسیم کردیم كه 9 منطقه در كاشان داشتيم 72 شورا،هر يك منطقه 7-10 شورا در اختیارش بود. رئیس منطقه، آدم مورد اطمينان ما بود که کالا را در اختیار آنها قرار مي داديم، بعد آنها 7 الي 10 شورا در اختيار داشتند. کالا و مایحتاج عمومی را در اختیار خانواده ها قرار می دادند. ماهی 2-1 مرتبه به اتفاق افراد مي رفتیم، این کار تقریباً حالت روتین پیدا کرده بود که همه تکلیف را می دانستند که وقتی سهمیه ای از مرکز استان برای ما می آمد، به عنوان نمونه اگر 500 یخچال می آمد ما بلافاصله سهم خانوادهها را جدا می کردیم. 20% خانواده شهداء، 15% خانواده جانبازان، 65% مردم عادی، این کالاها را به اين صورت تفکیک ميکردیم. کاشان مبدأ این کار بود، كه به طور منظم انجام می داد و همه خودجوش بودند. کاشان و سمنان نمونه بودند. در قزوین کمتر شد. چون وظایف جدیدی در اختیار ادارات قرار داده بودند. در سال 76-75 هنوز همین روال را داشتیم. در سمنان وصل به وزارت بازرگانی بودیم با اختیار بیشتر به شهرستانها تعمیم می دادیم. مثلاً با حاج آقا شاهچراغی امام جمعه دامغان تماس می گرفتیم که ما دوشنبه ها برای دامغان همین اکیپ هدایا را ارسال ميكنيم و در یک شب 7 الي 10 خانواده را به مدت 15-10 دقیقه رسيدگي می کردیم، چهارشنبهها شاهرود، یکشنبه به گرمسار و بقیه ایام را در سمنان بودیم. همچنین سازماندهی را استانی کرده بودیم که همه بنیاد شهید، بنیاد جنگ، بنیاد جانبازان، سپاه و کمیته امداد شریک بودند. جنگ آسیب را به همه افراد می زند.
* شکل ارتباط بین جبهه و پشت جبهه چگونه بود؟
از طریق ستاد پشتیبانی جنگ بود، کالا را به ستاد می دادیم و این وظیفه ستاد بود که به پشتیبانی جنگ حمل كند.
* تبلیغات در زمان جنگ بود؟
خیر، اصلاًجنبه تبلیغات نداشت، تبلیغات از نظر جهانی داشتیم که مثلاً یک کاروان از استان سمنان حرکت کرده این مهم بود که دنیایی که تلویزیون را از طریق ماهواره می بینید که این استان، مردمش، مسئولینش، اصنافش چه کار می کنند و یکپارچه حرکت می کنند، تبلیغات فرهنگی بود، تبلیغات فردی نبود. چون تیمی عمل می شد همه کمک می کردند. اصناف و مسئولین به عنوان فعاليت كننده اصلي بيان مي شدند.
* برنامه ریزی،اجرای برنامه ها، اصلاح برنامه ها اساساً از کجا شروع می شد و چگونه اجرا می کردید، به صورت ساختاری و سازمانی چگونه بود؟
به طور ساختاری و سازمانی که استانداری یک نقش و ستاد پشتیبانی جنگ هم یک نقش دیگر داشت، در استانداری جلساتی که برقرار می شد در قالب یک کارگروه یا ستاد اصلی، به ریاست استاندار به عنوان نماینده دولت این انشعابات صورت می گرفت، که مثلاً ستاد پشتیبانی جنگ ، ستاد پشتيباني خانواده شهدا ، ستاد پشتيباني خانواده جانباز هركدام وظیفه خاص خود را داشتند ، که در قالب سيستماتيك در می آمد. حضور فعال باعث می شد، کاری که باید ظرف یک هفته، 10 روز صورت ميگرفت ظرف 48 ساعت انجام می شد.
* مدیران آن زمان شجاعت و امانتداری داشتند؟
شجاعت و تصمیم گیری آن زمان با الان فرق می کرد، آنچه ما آن موقع می دیدیم امروز نمی بینیم. آن زمان حساب کتاب نبود، ولی در اصل کسی بود که حساب و کتاب را انجام می داد(خدا) در نتیجه تصمیم گیری قاطع بود امروز اما و اگر دارد، جامعه آلوده است و شبهه وجود دارد. که ما این شبهه را خودمان ایجاد کرده ایم. آن موقع به من می گفتند ما صد هزار تن آهن در اختیار تو قرار دادیم در طول 10 سال که مسئولیت بازرگانی در جبهه را داشتم، آهن کیلویی 3 تومان بود و مابه التفاوت آن 10 تومان بود 3 برابربود چه کسی آمد به حساب و کتاب من رسیدگی کند؟ کسی نبود و یا مثلاً بعضی اینها می خندند که فلانی هنوز آنجا زندگی می کند کارشان را افتخاری برای خود می دانند. خیلی از مدیران ما امروز همه را بایکوت کردند به دلیل همین مسائل که دیگر نمی تواند تصمیم گیری کند. همه صداقت، انسانیت و سلامت نفس کار در آن موقع بود. کداممان زندگی شهید رجایی، بابایی را مطالعه کرده ایم. چقدر اینها را الگو قرار دادیم. شتر را با بارش نبرید. من در سال 61 در شمال بهمن آمد. که 50-40 اتوبوس زیر بهمن ماند خواهر من در شمال بود شوهر خواهر من فرمانده پادگان مرزن آباد بود، من در ستاد بسیج بودم و باران شدید می بارید به مخابرات روبروی سازمان بسیج رفتم به خواهرم تلفن زدم گفتم کسی از شما ها نبوده گفت نه، و برگشتم و یکی از بچه ها گفت آقای ناصح کجا رفتی، گفتم رفتم مخابرات و برگردم. من تلفن دستم بود ولی مخابرات رفتم. امروز این کار را نمی کنیم، زمان هزینه می برد. این توجیه عقلانی دارد. مثلاً امام وقتی لیوان آب نصفش را می خورد و با نصف بقیه وضو می گیرد ، نه اینکه مملکت اینقدر آب نداشته باشد امام می خواهد عده ای که آنجا نشسته از نمازش بفهمند و در آب صرفه جویی کنند، اگر من امروز میدان توپخانه بروم تلفن بزنم جزء ریاکاری چیزی در آن نیست چون هزینه زیادتر می برد، این هزینه برای من مدیر بعلاوه هزینه فرهنگی و هزینه ضد فرهنگی که دارد به مراتب بیشتر از ریاکاری محسوب می شود، ولی آن موقع تبلیغ بود.
در پايان كلامشان فرمودند كه:
از خدا خواستار کمک به انسانهايي که خطاکار و فراموشکار گذشته هستند، هستم باید ببینیم که بودیم، چه کسانی فداکاری کرده اند که ما به اینجا رسیده ایم و دنيا خیلی کوتاه است که چشم به هم بگذاریم به انتها می رسد. از خدا می خواهم که عاقبت همه ما را به خیر کند به مسئولین و به ما که به خود بیاییم که مملکت ما با خون همه شهداء و جانبازان به اينجا رسيده است، حیف است که داریم از درون فرهنگمان نابود می شود، هنوز وقت برای جبران هست. از خدا می خواهم که کمک کند، برگردیم به گذشته با توسل به ائمه و یاد کردن خالق هستی.
التماس دعا