محل قرارگيري سايت سخن روز مطالب عمومي رهبر معظم انقلاب شهدا را همچون آيه‌هاي قرآن مقدس مي‌دانند
رهبر معظم انقلاب شهدا را همچون آيه‌هاي قرآن مقدس مي‌دانند مشاهده در قالب پی دی اف چاپ فرستادن به ایمیل
نوشته شده توسط كاربر یک   
چهارشنبه ، 2 تیر 1389 ، 11:16

فرزند شهيد «رمضانعلي برزويي» در نامه‌اي به پدر آسماني‌اش نوشته است: پدرجان! رهبر مظلوم‌ام خون دل مي‌خورند اما همچنان تسبيح صبرشان را در دست دارند؛ ايشان براي ما و براي تمام فرزندان شهدا سايه‌سري هستند و شما را همچون آيه‌هاي قرآن مقدس مي‌دانند.

 

به گزارش فرهنگ ایثار، اگر خوب به اطراف‌مان بنگريم، مي‌بينيم كه در گوشه و كنار كشور ما دختراني هستند كه پدرشان بر ما حق دارند زيرا آنها رفتند تا ما زندگي كنيم.
به مناسبت ميلاد مولاي متقيان حضرت علي (ع)، نفيسه برزويي در نامه‌اي براي پدر بزرگوارش شهيد «رمضانعلي برزويي» از سمنان اين گونه نوشته است:

به نام خداوند بزرگ
سلام بابا! سلام
گويي همين ديروز بود كه شما براي ما مي‌نوشتيد و امروز من مي‌نويسم؛ نمي‌دانم اين چندمين سلام و نامه بي‌پاسخي است كه برايت مي‌نويسم و تنها براي تو و براي قلب كوچكم كه از دوريت دلتنگ است، مي‌نويسم.
باباجان! ديگر شمارش روزها مرا به بازي گرفته است و بي‌مروتي روزگار مرا به تمسخر؛ من مي‌دانم كه شما در نزد خدا هستيد و بارها و بارها مادر برايم از قرآن گفته كه شهدا زنده‌اند و در نزد خدا روزي مي‌خورند و من اين را هم مي‌دانم كه شهدا شاهدان قيامت‌اند و شما نيز بر كارهاي ما گواهيد.
اين را نيز مي‌دانم كه شهدا شمع محفل بشريت‌اند و شما، شمع محفل زندگي‌مان هستيد و من حضور شما را در زندگي احساس مي‌كنم.
راستي چند روز پيش عمو نيز به شما پيوست. سلام مرا به تو رساند؟ دخترش دلتنگ‌تر است از من و اي كاش لااقل امروز را پيش او مي‌ماند تا آخرين گل را در خاطرات ذهنش به تصوير بكشد.
او پدرش را دوست داشت همچون من؛ حتي آن صندلي ويلچري‌اش را و آن كپسول اكسيژن را كه هميشه با او بود و مي‌گفت «گاهي به آن حسودي مي‌كنم كه هميشه با پدرم است و حتي براي لحظه‌اي من را با او تنها نمي‌گذارد» و امروز او مانده با همه آنها، با همه دلتنگي‌اش، با اشك‌هايي كه گونه‌هايش را نوازش مي‌كند، اما دستي كه ديگر نيست تا آن اشك‌ها را پاك كند و يا دخترش را در آغوش بكشد.
از تك فرشته زندگيم برايتان بگويم؟ او كه هميشه ياد شما را برايم زنده مي‌كند و خاطرات آن روزها را مي‌گويد. او كه ديگر هيچ موي سياه را نمي‌توان در سرش پيدا كرد. او خسته است. خسته از چون و چراهاي من و از بازي زمانه. من ديدم از لاي در كه او درد و دل خسته‌اش را با تو مي‌گفت با عكست، با چشمانت كه زل زده بود به چشمان گود شده‌اش و ديدم كه تو بوسه مي‌زدي بر دستان خسته و پينه‌بسته‌اش وقتي كه پاك مي‌كرد، اشك‌هاي تو را از چشمانت.
ديگر از چه برايت بگويم؟ از دردهايي كه آن قدر جان‌خراش هستند كه كوه را به زانو در مي‌آورد يا دردهايي كه آن قدر جانكاه هستند كه مانند تركشي، گوشت و استخوان را مي‌درند! از غم مادر كه در گلويش همچون يك تكه استخوان گير كرده است! از مشكلات جامعه‌مان! از آنهايي كه فراموش كردند شما براي چه رفتيد! يا از آن‌هايي كه به اندازه يك پلك جوانمردي ندارند! از ارزش‌هاي جامعه‌مان كه كمي تغيير كرده!
آن چفيه‌ با ارزش كه روزي سجاده شما در جبهه بود و پهن مي‌شد بر روي آن خاك مقدسي كه هر قدمش با خون شهدا متبرك شده و نمازهاي شبانه و پنهان را براي خود به يادگار نگه داشته؛ حالا شده روكش موتور آن جوانكي كه در خيابان جواني مي‌كند و ارزش آن را به فراموشي سپرده. يا آن پلاكي كه نشان هر رزمنده بود و با نام شهدا مزين بود حالا به جاي آنها زنجير‌هاي طلا بر گردن پسران جوان ديده مي‌شود.
پدرم از حجاب زينبت كه در وصيت‌نامه‌ات مرا بدان سفارش كردي برايت بگويم كه حالا مورد تمسخر قرار مي‌گيرد و با انگشت‌ها نشان داده مي‌شود.
پدرجان اصلا بگذار از آن رهبر مظلوم‌ام كه ايشان نيز درد جانبازي را احساس كرده‌اند و از پدرم سيد‌علي برايت بگويم‌ كه خون دل مي‌خورند اما همچنان تسبيح صبرشان را در دست دارند. رهبرم براي ما و براي تمام فرزندان شهدا سايه سري هستند و ايشان شما را همچون آيه‌هاي قرآن مقدس مي‌دانند.
شما شهدا چه خوش مي‌درخشيد در صفحه تاريخ ايران كه اگر نبوديد شما و دوستانتان، نبوديم ما و دوستان‌مان.
پدر عزيزم، به يمن اين روز بزرگ، روز ميلاد بزرگ مرد عالم، حضرت علي (ع) شاخه گلي برايتان آوردم و همراه با فاتحه‌اي آن را به شما و تمامي پدران آسماني تقديم مي‌كنم و اي كاش مي‌توانستم بوسه‌اي بر دستان مهربانت بزنم. روزت مبارك.

 

آخرین بروز رسانی مطلب در يكشنبه ، 6 تیر 1389 ، 13:53