
| مروري بر خاطرات سردارشهيد «علي ماهاني» |
|
|
|
| نوشته شده توسط كاربر یک |
| يكشنبه ، 14 فروردين 1390 ، 08:19 |
|
سردار شهيد «علي ماهاني» جانشين مخابرات لشکر41 ثارالله بود.
به گزارش فرهنگ ایثار، در ادامهي معرفي سيره مديريتي سرداران شهيد، به ارائهي مطالبي دربارهي جانشين مخابرات لشکر41 ثارالله در دوران دفاع مقدس ميپردازد. يک روز آمد پيشم و بيمقدمه گفت: ميخواهم بروم توي کارخونه نوشابهسازي کار کنم، گفتم: اون جا خطرناکه، رؤساي اون جا همشون بهايي هستند، خنديد و گفت: اتفاقاً دارم ميرم سراغ همونا!. چهل روز بعد، وقتي از کارخانه نوشابهسازي بيرون آمد يک نفر از بهاييها آنجا نبود، مبارزهاش را از همان روزي که به کارخانه رفت شروع کرد، وسط برفها روي محوطه کارخانه چندتا پتو پهن کرد و نماز خواند.
آماده ميشديم برويم کردستان. هرکسي داشت کولهپشتياش را آماده ميکرد. کولهپشتي عليآقا از همه بزرگتر بود. کردستان که بوديم گفتم اي کاش ميشد کاري بکنيم تا وقتمان هدر نرود و از وقت استفاده کنيم، رفت کوله پشتياش را آورد و باز کرد، سه جلد تفسير نمونه، قرآن، نهجالبلاغه و چند جلد کتاب مذهبي ديگر بود.
يک گروه بودند که با سپاه مخالفت داشتند و براي همين اذيتمان ميکردند. عليآقا که به بندرعباس آمد و از موضوع باخبر شد، براي چند شب رفت پيش آنها و توي جمعشان خوابيد، جايي که ما از ترس جرأت نميکرديم راه برويم، فقط با آنها زندگي کرد، همان زندگي معمولي خودش را. چهار روز بعد همان آدمهايي که از پشت تلفن هم به ما بد و بيراه ميگفتند آمدند و گفتند: اگه کاري دارين بدين ما براتون انجام بديم، قبل از آمدنش آنقدر اذيتمان کرده بودند که هر وقت يادش ميافتاديم اشکمان درميآمد.
هرکسي داشت دنبال جاي خنکي براي خودش ميگشت تا از گرما فرار کند و براي لحظهاي استراحت کند، گوشه ساختمان از جاهايي بود که همه از آن فرار ميکردند، آمد همان جا و روي پتوها خوابيد، خنديد و گفت: نبايد به اين جسم خيلي رو داد، نبايد زياد از حد بهش توجه کرد.
با چند نفر از بچهها رفتيم مسجد جامع براي نماز. موقع برگشتن، جلوي در ورودي ايستاد و نيامد، يکي از نمازگزارها که بيرون آمد، رفت پيشش و کلي ازش معذرتخواهي کرد. کفشش را لگد کرده بود.
آمد توي جمع بچههاي محله و گفت: شهيد به اين عزيزي توي اين کوچه دارين ولي اسم کوچه هنوز شهبازه؟ چرا عوضش نکردين؟ گفتم: اين به شهرداري مربوط ميشه، گفت: به شهرداري چه ربطي داره؟ ما مينويسيم و ميگذاريم، اسم کوچه مي شه اسم شهيد، تابلوي اسم «شهيد راحتي» را که نوشت و نصب کرد سر کوچه، گفت: اسم شهيد، ياد شهيد و ذکر شهيد هميشه بايد جلوي چشم شما و آينه شما باشه.
لباسهايم را نزديک شير آب گذاشته بودم و خيس کرده بودم تا بشويم، وقتي برگشتم، ديدم دارد لباسها را ميشويد. اصرارم فايده نداشت که لباسها را به من بدهد، دستش را که فلج بود ميگذاشت روي لباس و با دست ديگر چنگ ميزد، لباس را دور دست فلجش ميپيچاند و با دست ديگر ميچرخاند تا آبش گرفته شود. |
| آخرین بروز رسانی مطلب در يكشنبه ، 14 فروردين 1390 ، 16:04 |


