
| مروري بر فرماندهي سردار شهيد حاجعلي محمديپور |
|
|
|
| نوشته شده توسط كاربر یک |
| سه شنبه ، 17 اسفند 1389 ، 10:28 |
|
شهيد حاج"علي محمديپور " فرمانده گردان 412 لشکر 41 ثار الله بود آنچه که در زير ميخوانيد خاطراتي از اين شهيد بزرگوار است. *** سخنرانياش که تمام شد رفتم پيشش و گفتم:حاج آقا، ماشين پايگاه بسيج آماده است که شما را برساند، گفت: نه. نيازي نيست، ماشين هست. رفته بود کنار جاده ايستاده بود تا با ماشينهاي عبوري برگردد، دست آخر هم بعد از چند ساعت انتظار با يک ماشين برگشته بود. تراکتور.
وقتي خواستند در عمليات بدر شرکت کند، بدون معطلي راهي منطقه شد، حتي بدون هماهنگي با محل کارش، آنها هم حقوقش را قطع کرده بودند، گفتم: حاجي چرا اقدام نميکني برگردي توي شرکت؟ با خنده گفت: اين پولها توي اين شرايط ارزشي نداره، فهميده بودند فرمانده گردان است اما باورشان نميشد، دست آخر با کلي عذرخواهي برش گرداندند توي شرکت.
بسيجيهاي منطقه استقبال بزرگي را تدارک ديده بودند، فرماندهشان از مکه ميآمد، تماس گرفت و گفت: من چند روز ديگه ميآيم، روز بعد با اتوبوس آمد و بدون سر و صدا رفت خانه. همه غافلگير شده بودند، گفتم چرا اين کار رو کردي؟ مردم دوست داشتند بيايند استقبال. فقط يک جمله گفت" راضي به زحمت مردم نيستم".
يکي از نيروهاي گردان آمد پيشم و گفت: پوتينهايم خراب شده، به حاج علي بگو يک جفت پوتين به من بدهد قبول کردم و موضوع را به حاجي گفتم، حرفم که تمام شد مکثي کرد و گفت: نميخواستم اين موضوع رو بهت بگم ولي به پوتينهاي من نگاه کن، پوتينهايش از دو مدل مختلف بود، پاره پاره، به يک کانال اشاره کرد و گفت: پشت اون کانال تعدادي پوتين مستعمل ريخته، اينها رو از اونجا برداشتم.
رفته بودند شهر ميوه و سبزي خريده بودند تا شب که حاج علي ميآيد توي چادرشان همان غذاي سادهشان را تزيين کنند، تخم مرغ را. چشمش که به سفره افتاد گفت: اگه دوست داريد من سر سفرهتان بنشينم، يا سبزي ميخورم يا تخم مرغ. فرماندهشان بود دوستش داشتند و نميخواستند از جمعشان جدا شود، گفتند: شما بشين سر سفره، هرچي دوست داشتي بخور.
از منطقه برگشته بود، جلوي پايش يک گوسفند قرباني کردم، هميشه اين کار را ميکردم. بعد هم گوشت گوسفند را کباب ميکردم که علي بخورد اما لب نميزد، پرسيدم چرا نميخوري؟ من اين گوسفند رو به خاطر تو قرباني کردم، دوست دارم تو از گوشتش بخوري، سرش را پايين انداخت و چيزي نگفت، دوباره پرسيدم: خوب چرا چيزي نميگي؟ خدا اين گوشت رو داده که بنده هاش بخورن.
همه گردانها ميرفتند جلو، به جز گردان حاج علي، دستور بود عقب بمانند، دو نفر از بچهها رفتند پيشش و اجازه گرفتند بروند با نيروهاي گردان کناري خداحافظي کنند، حاجي هم اجازه داد.
يکي از بچههاي گردان به هيچ عنوان حاضر نميشد به قوانين گردان تن بدهد و وظيفهاش را انجام دهد، وقت نگهباني پستش را ترک ميکرد و ميخوابيد، وقتي هم که جريمهاش ميکردند به نحوي از زير بارش درميرفت.
روزها ميرفتيم بيرون روستا و فوتبال بازي ميکرديم، نزديک غروب، حاج علي آمد طرف مان و گفت: خسته نباشيد، - سلامت باشيد- نميخواهيد بازي تون رو تعطيل کنيد؟ - براي چي؟ وقت نمازه. بازي را تعطيل کرديم و رفتيم مسجد، بعد از نماز بهمان گفت: بازي تون رو نگاه ميکردم ورزشکارهاي خوبي هستيد و خوب بازي ميکنيد بهتر نيست هنرتون رو توي جبهه به نمايش بگذاريد؟ از آن روز، پاي همه بچههاي تيم به جبهه باز شد، يک تيم جبههاي.
حاج احمد اميني را ديدم، حرفمان کشيد به حاج علي. خيلي تعجب کردم وقتي گفت حاجي علي يک سال است که حقوق نميگيرد، چون براي رفتن به جبهه اجازه نگرفته بود، حقوقش را قطع کرده بودند، وقتي ديدمش گفتم: حاجي، ازت گله دارم که درباره قطع شدن حقوقت چيزي بهم نگفتي، لبخندي زد و گفت: مملکت نيازمند ايثار ماست، حقوق من چه ارزشي داره؟ توي جبهه چيزهايي ميبينيم که اصلاً حقوقم از يادم رفت، خيلي اصرار کردم تا راضي شد همراهم بيايد به شرکت، نه اينکه درباره حقوقش چيزي بگويد، نه، بيايد و فقط يک برگه امضا کند تا حقوقش را وصل کند.
خوابش ميآمد، اما حاضر نبود برود توي چادر و بخوابد، از وقتي هم که شده بود فرمانده گردان، چادري به نام فرماندهي وجود نداشت، برچيده بودش، گفتم: حاجي چرا نميروي توي چادر بخوابي؟ گفت: بچهها هنوز بيدارن، اگه بفهمن خوابم ميآيد، ازم ميخواهند بالاي چادر بخوابم. |
| آخرین بروز رسانی مطلب در سه شنبه ، 17 اسفند 1389 ، 10:29 |


