|
فرهنگ ایثار و شهادت(بخش پنجم) |
|
|
|
|
نوشته شده توسط كاربر یک
|
|
شنبه ، 19 دی 1388 ، 09:27 |
|
به گزارش فرهنگ ایثار، اينك زندگي برخي از سرداران عزيز دفاع مقدس را پي ميگيريم تا به ياري حق تعالي، نگرش آنها به دنيا سرلوحه اعمال و رفتار ما قرار گيرد. به راستي كه گفتار و رفتار شهيد چمران به قدري به هم آميختگي داشت كه موجب حيرت و اعجاب همگان شده است. ايشان در مورد دنيا ميفرمايد: «اكنون حيات آنقدر در نظرم پست شده است كه به خاطر جان خود يا هستي همه دنيا حاضر نيستيم حقي را زير پا بگذارم يا دانهاي را به زور از موري بستانم و يا در اداي كلمه حق، از مرگ يا چيزي و يا كسي وحشت كنم، بلكه دست از جان شسته، خود به پيشواز حوادث آمدهام و همه هستي خود را خالصانه تقديم كردهام.»
مردان الهي اگر چه دوران حيات مادي آنها كم است، اما درخشش معنوي آنها در تاريخ و افكار عمومي بسيار بلند و پايدار است. شهيد همّت از كساني است كه دنيا را خوب براي ما تعريف ميكند. ايشان خطاب به والدين خود ميگويد: «پدر و مادر فرهمند و مهربان! واضح است كه من هم چونان مردان عادي زندگي را دوست دارم؛ دنيا چيزي نيست كه انسان از آن رويگردان باشد. وقتي كه پيامبرصلي الله عليه وآله دنيا را كشتزار سراي باقي ميداند: «الدُّنيا مَزرَعةُ الاخِرَه» چگونه ميشود من، از اين مزرعه پربار بيزار گردم. لكن دل به دنيا بستن را نميپسندم، خويشتن را به دنيا نميآلايم، خود را سرگرم اين دنياي فاني و گذرا نميسازم، از جهان ابدي و از نعمتهاي بي كران »جنات عدن« غفلت نميورزم و شخصيت حقيقي خود را كه مقام خليفة اللَّه است، به ورطه فراموشي نميسپارم. پدر و مادر من! من زندگي را دوست دارم، ولي نه آنقدر كه آلودهاش شوم و خويشتن را گم كنم. علي وار زيستن و حسين وار شهيد شدن را دوست دارم. الگوي يك مؤمن، از بند هوي و هوس رستن است و من اين الگو را نيز دوست دارم.» شهيد حسين خرازي علاوه بر اين كه به مال دنيا بي اعتنا بود، هيچ وقت به مقام و منصب هم دلبستگي نداشت و ميگفت: «مقام فايدهاي ندارد، من علاقمندم كه بي آلايش هميشه در ميان بسيجيها باشم و به درد دل آنها برسم»، به همين لحاظ اغلب شبها به سنگرها يا خوابگاهها سركشي ميكرد. اصولاً حاج حسين، رزمندهاي متقي و خدا ترس بود؛ هر چه ميكرد براي رضاي خدا بود؛ هر لحظه آماده شهادت بود. بعد از عمليات خيبر كه دستش قطع شده بود، به ديدارش رفتم؛ به من گفت: «ما در اين دنيا هيچ كار عمدهاي نداريم، جز جهاد في سبيل اللَّه» و سرانجام هم در اين راه به ديگر دوستان و رفقايش پيوست. شهيد حسين خرازي در لباس پوشيدن چنان ساده بود كه از هر لباس خود مدت زيادي استفاده ميكرد، به حدي كه كهنه ميشد. وقتي به ايشان اصرار ميكردند كه لباس جديدي بگيرد، ميگفت: «درست است كه من اختيار دارم به اندازه نيازم از بيت المال مسلمين بردارم، اما به خودم اجازه نميدهم و تا حد امكان از همين لباسها استفاده ميكنم.» مسؤول حمام لشكر امام حسينعليه السلام ميگفت: «يك بار شاهد بودم كه شهيد خرازي پيراهن خود را شست و مدتي صبر كرد تا خشك شده آنگاه آن را پوشيد و رفت.» در مورد زهد و ساده زيستي شهيد حاج غلامرضا صالحي، قائم مقام لشكر حضرت رسولصلي الله عليه وآله سخنها گفتهاند: «قرار بود عمليات در يكي از جبهههاي جنگ صورت پذيرد، به همين دليل فرماندهان و معاونين يگانهايي كه قرار بود در عمليات شركت كنند، در يك محل گرد آمده بودند؛ از جمله شهيد حاج غلامرضا صالحي، قائم لشكر حضرت رسولصلي الله عليه وآله. او ميان بچهها آمده بود و با آنها احوالپرسي ميكرد. چيزي كه جلب نظر ميكرد، لباس بسيار ساده او بود. بچهها به او گفتند شما كه يك فرمانده عاليرتبه هستيد، پوشيدن چنين لباسي زيبندهتان نيست. او قاطعانه گفت: ما ساده زيستي و خلوص را از رهبران راستين خود همچون علي آموختهايم.» به راستي شهيد صالحي انسان را به ياد اين جمله زيباي اميرالمؤمنين عليعليه السلام در نهج البلاغه مياندازد كه فرمود: وَ اللَّهُ لَقَد رقعت مدرعتي هذه حَتّي استَحيَيتُ مِن راقعها به خدا قسم مرا جامه پشميني بود كه از بس آن را وصله كردم، از خياط آن خجالت ميكشيدم. شهيد باكري بسيار ساده زيست بود و در حفظ بيت المال بسيار كوشا بود؛ حتي همسرش را از خوردن نان رزمندگان برحذر ميداشت و از نوشتن با خودكار بيت المال منع ميكرد. وقتي همرزمانش او را به عنوان فرماندهي كه مندرسترين لباس بسيجي را مدتهاي طولاني استفاده ميكرد، مورد اعتراض قرار دادند، گفت: تا وقتي كه ميشود استفاده كرد، استفاده ميكنم.» همسر مهربانش در مورد ساده زيستي شهيد باكري ميگويد: «مهدي هنگامي كه در شهرداري خدمت ميكرد، از حقوق خود، كارمندي را براي بچههاي بي سرپرست پرورشگاه استخدام كرده بود، يا حقوق خود را نميگرفت و اگر ميگرفت، به افرادي كه نياز داشتند ميداد و در شهر همچون يك كارگر همراه كارگران شهرداري كار ميكرد. شنيدم كه ماشين بنز صفر كيلومتر در شهرداري بود و ايشان استفاده نميكردند. وقتي يكي از دختران بي سرپرست پرورشگاه عروسي ميكند، ماشين را ميدهد و ميگويد تزئين كنند و براي اوّلين بار در عروسي اين دختر بي سرپرست استفاده شود.» در مورد ساده زيستي شهيد محمد علي اربابي، رئيس ستاد لشكر زرهي 8 نجف اشرف، حتي در محيط كار سخنها گفته شده است كه به يك نمونه از آن اشاره ميكنيم: «يك روز به ستاد لشكر هشت براي ملاقات با رئيس ستاد، شهيد اربابي رفتم. تابستان بود و گرما بيداد ميكرد. از پشت پنجره ستاد كه رد ميشدم، ديدم كولر گازي اتاق رئيس خاموش است. با خود گفتم: حالا هم كه در اين گرماي طاقت فرسا تا اين جا آمدم، اربابي نيست. دستگيره در را فشار دادم؛ با تعجب متوجه شدم كه در باز است و اربابي داخل اتاق مشغول كار ميباشد. پيشاني و اطراف چهرهاش از عرق خيس بود و موهاي جلو سرش به پيشاني چسبيده و لباسش از عرق نقش گرفته بود. اول فكر كردم برق نيست يا كولر خراب است. وقتي از اربابي پرسيدم كه اين اتاق كه كولر گازي دارد، چرا روشن نميكني؟ با دستمال عرقهايش را پاك كرد و گفت: الان بچهها در داخل چادر از گرما نفسهايشان حبس شده؛ اگر من كولر را روشن كنم، مرتكب گناه شدهام.» اينها نمونهاي از زهد و وارستگي رزمندگان ماست كه اگر سبكبار و وارسته از دنيا نبودند، نميتوانستند در ميدان جهاد و شهادت، عاشقانه اوج بگيرند. به راستي چه شد آن حال و هوا؟ و چه شد آن وارستگيها و بيرنگيها؟ چه شد قلبي كه با دنيا وداع كرده بود و همه آرزوي او كربلا بود؟ خوشا روزي كه گرم جنگ بوديم ميان رنگها بي رنگ بوديم دل هر كس شهادت را طلب داشت حديث عشق و مستي را به لب داشت خوشا تنهايي شبهاي سنگر كه دل بود و تمنا بود و دلبر ز زرق و برق دنيا دور بوديم سر و پا مست عشق و شور بوديم |
|
آخرین بروز رسانی مطلب در چهارشنبه ، 18 فروردين 1389 ، 11:54 |